تفصیل | شهادت 

15th December, 2017


نوی سرمقالی

لیکنی

د‌حزب‌اسلامی امیر‌ ورور حکمتیار

ویډیو

رادیو

ترانی



تفصیل

پیامبر خاتم، از دیدگاه اقبال

عزیز احمد

2017-12-02

اقبال، به پیامبر خاتم -صلی الله علیه وسلم- چنان ارادت دارد، که گفته می‌شود: در سال‌های اخیر زندگی در حالی‌که بینایی‌اش را از دست داده بود، وقتی نام پیامبر گرامی اسلام -صلی الله علیه وسلم- را می‌شنید، بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر می‌شد؛ شاید به خاطر این‌که به نسبت بیماری‌های پی در پی نتوانست به شهر پیامبر و مرقد مطهر آن‌حضرت، شرف حضور یابد.

اما در عالَم خیال به‌سان پرنده‌‌یی که در تلاش آب و دانه به این‌سو و آن‌سو تک و پو می‌کند و شام‌گاهان به آشیانه‌اش بر می‌گردد، با طبع بلند شاعرانه و شور و شوق عارفانه‌یی به سوی حجاز بال می‌گشاید تا هدیه‌ی گران‌سنگی را به نام «ارمغان حجاز» به ملت‌های خفته‌ی خاورزمین، با خود بیاورد.

به این پیری ره یثرب گرفتم
نوا خوان از سرود عاشقانه
چو آن مرغی که در صحرا سر شام
گشاید پر به فکر آشیانه

در آوان پیری، که خیلی زار و ضعیف و ناتوان گشته است، وقتی ناقه‌اش از مکه به سوی مدینه راه می‌افتد، وجودش از محبت وصال کوی دوست، چنان لب‌ریز است و چنان مستانه قدم می‌زند که گویی آن سنگ‌لاخ‌های سِفت و سخت و آن ریگستان‌های تفتیده‌ی حجاز به پایش همچون ابریشم نرم می‌آید:

سحر با ناقه گفتم نرم تر رو
که راکب خسته و بیمار و پیر است
قدم مستانه زد چندان‌که گویی
به پایش ریگ این صحرا حریر است

شاعر، در سفر تخیلی حجاز، صحنه‌یی را به تصویر می‌کشد که گویی در رأس کاروانی، به شهر پیامبر نزدیک گردیده است و صدای دردمند میر کاروان همچون صاعقه‌یی بر آسمان حجاز می‌پیچد:

امیر کاروان آن اعجمی کیست؟
نوای او به آهنگ عرب نیست

ارادت و محبت بیش از حد و حصر شاعر به آن‌حضرت -صلی الله علیه وسلم- به حدی است که در رباعی‌ای به حضور خداوند عرض می‌کند: در روز بازپرس، آن‌گاه که اعمال نیک و زشت آدمی در ترازوی عدالت گذاشته می‌شود و همه چیز برملا می‌گردد، حضور خواجه‌ی کونین رسوا نگردد!

به پایان چون رسد این عالم پیر
شود بی پرده هر پوشیده تقدیر
مکن رسوا حضور خواجه ما را
حساب من ز چشم او نهان گیر

و در جایی دیگر نیز دغدغه‌ی آن را به سر دارد، که اگر اعمال نیک و زشت آدمی در میدان محشر به میزان عدالت الهی گذاشته شود، از خدای متعال امیدوار است که حسابش را از نگاه مصطفی -صلی الله علیه وسلم- پنهان بگیرد:

تو غنی از هردو عالم من فقیر
روز محشر عذرهای من پذیر
ور حسابم را بگیری ناگزیر
از نگاه مصطفی پنهان بگیر

علامه سید ابوالحسن ندوی در باب ارادت اقبال به پیامبر -صلی الله علیه وسلم- می‌گوید: «اقبال راز موفقیت و پایه داری در برابر تمدن غرب را در ارتباط روحی و محبت عمیق با رسول الله -صلی الله علیه و سلم- می‌داند، بدون شک محبت، بهترین محافظ و پاسدار دل است و هرگاه در قلبی جای گرفت، آن قلب، غیر از محبوب، دیگران را نمی پذیرد». (شگفتی‌های اندیشه اقبال/50). اقبال در خطاب به آن‌حضرت -صلی الله علیه وسلم- می‌گوید:

مرا این سوز از فیض دم توست
به تاکم موج می، از زمزم توست

«می گویند: باری، یکی از ثروتمندان بزرگ پنجابی، اقبال و عده‌ی دیگر از قانون‌گذاران معروف را برای مشاوره در باره‌ی مسایل حقوقی، به خانه‌ی خود که بسیار مجلل و مجهز بود، دعوت کرد.

در پایان شب اقبال را برای خوابیدن به اتاقی هدایت کردند که مجهز به وسایل عالی و نفیس، از جمله: رخت خوابی بسیار نرم و گران‌بها بود. در این هنگام، از خاطرش گذشت که پیامبر-صلی الله علیه وسلم- روی یک بوریای کهنه می‌خوابید. از این مقایسه چشمش پر آب شد و نپذیرفت که روی آن رخت خواب بخوابد». (شرار زندگی/203).

بوریا ممنون خواب راحتش
تاج کسری زیر پای امتش
در شبستان حرا خلوت گزید
قوم و آیین و حکومت آفرید

شیخ صفی الرحمن مبارک‌پوری می‌نویسد: «رسول‌خدا صلى الله علیه وسلم از همه کس متواضع‌تر، و از تکبّر و نخوت از همه دورتر بودند. نمی‌گذاشتند که افراد آن‌چنان که پیش پای پادشاهان از جای برمی‌خیزند، پیش پای ایشان از جای برخیزند. بی‌نوایان را همکاری می‌نمودند، و با تهی‌دستان نشست و برخاست داشتند، و دعوت بردگان را اجابت می‌کردند و در میان یاران شان همانند یکی از آنان می‌نشستند. عایشه‌ی صدیقه –رضی الله تعالی عنها- می‌گوید: پای افزارشان را خود تعمیر می‌کردند، و جامه‌ی شان را خود می‌دوختند، و همانند یکی از شماها در خانه‌ی خودشان کار می‌کردند. فردی از افراد بشر بودند؛ جامه‌ی خودشان را وصله می‌زدند، و گوسفندشان را خود می‌دوشیدند، و کارهای شخصی خودشان را انجام می‌دادند. (رحیق المختوم/ص697).

در نگاه او یکی بالا و پست
با غلام خویش بر یک خوان نشست
از کلید دین درِ دنیا گشاد
همچو او بطن ام گیتی نزاد

مبارکپوری علاوه می‌کند: «به صله‌ی رحم بیش از همه کس می‌پرداختند. بیش از همه به مردم رأفت و شفقت و مهربانی داشتند. در معاشرت از همه نیکوتر بودند. از همه مردم، نرم‌خوی‌تر و خوش‌اخلاق‌تر، و از بداخلاقی و گرفتاری از همه مردم دورتر بودند. نه به صراحت و نه به کنایت، دشنام نمی‌دادند؛ بل عفو و گذشت پیشه می‌کردند.

نمی‌گذاشتند کسی پشت سر ایشان راه برود، و هرگز در خوراک و پوشاک برای خودشان نسبت به غلامان و کنیزان‌شان امتیاز قایل نمی‌شدند. به خدمت‌کاران‌شان خدمت می‌کردند، و هرگز سخن تلخ با خدمت‌کاران‌شان نمی‌گفتند، و هیچ‌گاه بخاطر انجام دادن یا انجام ندادن کاری، آنان را سرزنش نمی‌کردند.

بی‌نوایان را دوست می‌داشتند، و با آنان نشست و برخاست داشتند، و در تشییع جنازه‌ی آنان شرکت می‌جستند، و هرگز بی‌نوایی را بخاطر بی‌نوایی و ناداری، کوچک نمی‌شمردند. در اثنای سفری، بنا را بر آن گذاشتند که گوسفندی را برای تهیه‌ی غذا تدارک کنند، یکی گفت: کشتن گوسفند با من! دیگری گفت: پوست کندن گوسفند بامن! سومی گفت: پختن گوسفند با من! آنحضرت نیز گفتند: گردآوری هیزم با من! گفتند: ما این کار را خودمان انجام می‌‌دهیم!؟ آن‌حضرت فرمودند: «می‌دانم که شما این کار را خودتان می‌توانید انجام بدهید؛ اما خوش ندارم که با شماها فرق داشته باشم؛ زیرا، خداوند خوش ندارد که ببیند بنده‌اش در میان یاران خود به گونه‌ای رفتار می‌کند، که با آنان فرق داشته باشد! برخاستند و هیزم جمع کردند» (رحیق المختوم/ص697).
اقبال با درک این عظمت‌ها در شخصیت آن‌حضرت -صلی الله علیه وسلم- می گوید:

شور عشقش در نیِ خاموش من
می‌تپد صد نغمه در آغوش من
من چه گویم از تولایش که چیست
خشک چوبی در فراق او گریست

عبدالله بن عمر -رضی الله عنه- روایت می‌کند که «رسول اکرم -صلی الله علیه و سلم- به یکی از ستون‌های مسجد تکیه می‌زد و وعظ وخطابه می‌فرمود؛ پس از مدتی، برای آن‌حضرت -صلی الله علیه وسلم- منبری ساختند و پیامبر صلی الله علیه و سلم این بار که از آن ستون کناره گرفت و مسند خود را منبر قرار داد، از آن ستون، صدای ناله و فریاد و فغان به گوش رسید. پیامبر از منبر فرود آمده و دست مبارک را بر آن ستون نهاد و آن را در آغوش کشید تا آن‌که ستون چوبی آرام گرفت».(صحیح بخاری/کتاب مناقب، باب علامات نبوت، «3090-3092).

شیخ ابو الحسن ندوی -رحمه الله- می‌گوید: «اقبال با جسم نحیف خود که از مدت‌ها به امراض و بیماری‌ها مبتلا بود، نتوانست به زیارت رسول الله -صلی الله علیه و سلم- مشرف گردد، اما با دل مشتاق و بی‌تاب خویش و نیز با اشعار شیرین و نیروی تخیل قوی خود، بارها به فضای شور انگیز حجاز پرواز کرد و پرنده‌ی فکر او همواره این آشیانه را نشیمن خود قرار داده بود، او به پیش‌گاه رسول گرامی اسلام، هر آنچه را که دل، عشق و وفایش می‌خواست اظهار نمود و در حضور پیامبر در باره‌ی خود و عصر خویش و مردم و جامعه‌ی خویش، سخن گفت» (شگفتی های اندیشه‌ی اقبال/171).

علامه ندوی، به تعبیر از زبان شاعر که گویی در مدینه و به حرم مبارک آن‌حضرت -صلی الله علیه وسلم- شرف حضور یافته است، می‌گوید:«من در میان دو سلطان در نزاع هستم: یکی سلطان عشق و دیگری سلطان ادب، عشق و شوق می‌گوید: شجاع باش و هرچه در دل داری به میان بگذار؛ اما ادب می‌گوید: گستاخی مکن، تو در پیش‌گاه رسول معظم قرار داری! لب ببند و سکوت اختیار کن؛ اما شوق، هرگز از ادب فرمان نبرده و سر تسلیم فرود نمی‌آورد، یا رسول الله! من به سان آهوی ضعیف و لاغری هستم که صیادان به شکار او تمایلی ندارند، اینک به حریم کوی شما پناه جسته ام و به امیدی سوی شما آمده ام، شما سرمایه‌ی زندگی‌ام هستید» (همان/186).

شه‌سوارا یک نفس در کش عنان
حرف من آسان نیاید بر زبان
آرزو آید که ناید تا به لب
می‌نگردد شوق محکوم ادب
آن بگوید لب گشا ای دردمند
این بگوید چشم بگشا لب ببند
گِرد تو گردد حریم کاینات
از تو خواهم یک نگاه التفات
ذکر و فکر و علم و عرفانم تویی
کشتی و دریا و طوفانم تویی
آهوی زار و زبون و ناتوان
کس به فتراکم نبست اندر جهان
ای پناه من حریم کوی تو
من به امیدی رمیدم سوی تو

همین عشق شاعر به پیامبر اکرم -صلی الله علیه و سلم- است، که همه دردهای جسمی و روحی خود را به حضور والای آن‌حضرت پیش‌کش می‌کند و باور دارد که فقط او یگانه طبیب جان بیمار و نحیفش می‌باشد:

خاک یثرب از دو عالم خوش‌تر است
ای خنک شهری که آن‌جا دلبر است

عزیز احمد حنیف



د لیکوال لیکني
پخواني لیکني

واپس










اخبار

شعر و ادب

شهیدانو کاروان

15th December, 2017