تفصیل | شهادت 

19th July, 2018


نوی سرمقالی

لیکنی

د‌حزب‌اسلامی امیر‌ ورور حکمتیار

ویډیو

رادیو

ترانی



تفصیل

داستان کوتاه : مادرجان! لالاجانم چه وقت می ميرد؟!

ا. محمد جواد عمر

2018-01-14

از کودکی دچار بيماری سوراخ قلب بودم، پدرجانم هم ريش سفيد و کهن سال بود و توان کار را نداشت، داکترها مرا از انجام کار منع کرده بودند، اگر کار می کردم احتمال مرگم بيشتر بود، بناءً مادرم اجازه نمی داد کار کنم و طبق دستور طبيب مرا از انجام هرنوع کار منع می کرد، علاوه بر آن بيماری سوراخ قلب و ضعف جسمی توان کار را از من ربوده بود، کسيکه بايد اين خانواده کوچک و فقرزدهء ما را که متشکل از (من، پدرم، خواهرخوردم و مادرم) بود، بايست نان و طعام داد، مادر مظلوم و عفيفهء من بود!!

آری!
مادرم که هميش چشم هايش از غم بيماری من و شکم گرسنهء خانواده نمناک بود، مجبور بود در خانه های همسايه ها مزدوری کند، در خانه ای لباس بشويد، و در خانه ای لباس و لحاف بدوزد، و از ناچاری بيش حتی تشناب های مردم را بشويد، تا باشد که لقمه نان حلالی برای خانواده اش مهيا سازد!
با وجود اينکه مادرم در خانه ها مزدوری ميکرد، اما هيچگاه چنين واقع نشد که همانند همسايه و ديگران در خانهء ما نيز در يک روز سه بار دسترخوان غذا خوری پهن شود، حاصل زحمت و تلاش مادرم از صبح تا شام فقط نيم شکم نان بود که فقط ما را از مرگ نجات می داد و بس!
زندگی همچنان ادامه داشت، تا اينکه پدرم را مريضی، گرسنگی، غم و اندوه از ما گرفت، پدرم پسرمعيوب، دختر معصومه و خانم درديده اش را برگليم غم نشاند و برای هميش از ما جدا شد، در اين من چهارده سال عمر داشتم جز اينکه به مرگ پدرم گريه کنم هيچکار ديگری نمی توانستم بکنم!
همسايه ها از مرگ پدرم آگاه شدند، همسايه مراسم تکفين و تدفين را انجام دادند و پدرم را بخاک سياه سپردند، ما توان آن را نداشتيم که حتی لقمه نانی را به خاطر شاد شدن روح پدرم به عنوان خيرات از دروازه خانهء ما بيرون کنيم.
مرگ پدرم مادرجانم را آنقدر اندوهگين و وحشت زده ساخته بود که حتی هنگام گريه صدايش بلند نمی شد، فقط هک هک می کرد و اشک نا اميدی و يأس از گونه هايش همانند سيل بر رخسارش جريان داشت، مادرم هيچ چيزی نمی گفت فقط به آسمان نگاه می کرد و آه آه گفت ...
بعد از اينکه نماز جنازهء پدرم و مراسم تدفين او تمام شد، طبق عرف و رواج منطقه به مدت تقريباً يک هفته همسايه ها برای ما طعام پخته شده آماده می فرستادند و ما از آن می خورديم، هنوز هفته تکميل نشده بود که اين سلسله خاتمه يافت و زندگی ما رفت به همان حالت سابق ...
مادرم ناتوانم که کمرش را ناملايمت های روزگار خم ساخته بود و رنگش را سياه، دوباره شروع به مزدوری در خانه های مردم کرد، و من هم با بيماری دست و پنجه نرم می کردم، روزی از روز ها درد قلبم را بسيار اذيت کرد، در از توانم بالا رفت، با وجود آنکه نمی خواستم مادرم بداند اما زور درد فريادم را به آسمان بلند کرده بود. مادربيوه ام تمام روز را با من بود، سرم بالای يک دستش گذشته بودم و با دست ديگرش صورتم را نوازش می کرد، در حاليکه اشک از همانند باران از گونه هايش جاری بود می گفت، علی من، پسر نازم مادر فدايت، تحمل کن خوب می شوی خدامهربان است و...
به هرحال!
خواهرم هم در گوشهء حويلی با گل بازی می کرد، گاه از گل نان می ساخت، گاه ديگ و گاهی هم تندور و نان ... و در کنار آن گريه می کرد و از گرسنگی فرياد می کشيد ...
بين عصرو شام مادرم از من اجازه خواست تا به دروازه های همسايه ها رفته و برای نيم شکم نان من و خواهرم از همسايه ها خيرات بخواهد، مادرم تقريباً يک ساعت بيرون بود، بعد از يک ساعت دست خالی، چهره خيره و مأيوس برگشت و کنار من نشست، هنوز مادرم درست ننشسته بود که سلما (خواهرخوردم) آمد و گفت:
مادر جان! مادرجان! لالاجانم چه وقت می ميرد؟!
مادرم بسيار خشمگين شد، آنقدر که رنگش سرخ و سياه شد، و گفت سلما آرام باش، لالاجانت زود خوب می شود، سلما که طفل خورد بود دوباره باز پرسيد: مادرجان لالاجانم چه وقت ميميرد، و ادامه داد، مادرجان لالاجانم که بميرد باز همسايه ها برای ما نان می آورند، خير است بگو لالاجانم چه وقت ميميرد ... من بسيار گرسنه هستم، دو روز است که نان نخوردم ...

 



د لیکوال لیکني
پخواني لیکني

واپس










اخبار

شعر و ادب

شهیدانو کاروان

19th July, 2018