تفصیل | شهادت 

25th May, 2018


نوی سرمقالی

لیکنی

د‌حزب‌اسلامی امیر‌ ورور حکمتیار

ویډیو

رادیو

ترانی



تفصیل

روایت یک داکتر جوان از حادثه شنبه خونین کابل : انا لله و انا الیه راجعون

2018-01-28

همه بدنش سوخته بود، ده دقیقه پیش چند نفر او را با چند تن دیگر آوردند و روی یکی از تخت های خالی انداختند و رفتند که زخمی های دیگر را بیاورند، از جای جای پوست سیاه شده اش خون جاری بود، اما تنش می لرزید و چشمانش باز بودند، و در اطراف اتاق سرد شفاخانه چیزی را می جستند، تنش مثل یک کنده سوخته درخت بود، با آنکه دست و پایش حرکت نداشتند، تمام بدنش به شدت می لرزید، مثل اینکه در برف، برهنه خوابیده باشد، اما چشمانش زنده و شاداب بودند، از چشمانش اشک تازه می آمد، اشکش شفاف بود و و روی پوست سوخته صورتش می لغزید، چشمانش چیزی را می جستند، دهانش هم حرکت می کرد، او با چشمانش همان چیزی را می جست که با زبانش می خواست بگوید، در اتاق عاجل برای همه جا نبود، باید در روی تخت ها به زخمی ها می رسیدیم، من که تازه زخم های دست و پا و سینه چند مجروح را دوخته بودم و زخم هایشان را بی هیچ امیدی به زنده ماندن شان بسته بودم به او رسیدم، در چشمانش شکایت و اشک آمیخته بودند، چشمانش پر از انتظار و تنهایی بودند، برای اولین بار به چشمان او دیدم، به چشمان بقیه از ترس نگاه نمی کردم، نگاهم روی زخم هایی که می شستم و می دوختم قفل شده بود، از یکی به دیگری می رفتم و بغض گلویم را فشار می داد، در چار سویم صدای زخمی ها بلند بود، یکی مادر مادر می گفت و یکی خد را صدا می زد، اما او کمتر از بقیه بیتابی می کرد، با صدای خفیفی ناله می کرد و چیزی می گفت، من به خودم جراات دادم وبه چشمانش نگاه کردم، چشمانش پر از خواهش و شکایت و ناامیدی بودند، چشمانش با من حرف زدند، من در آن لحظه عمق تنهایی اش را دیدم، فریاد روحش را شنیدم، چشمانش می گفتند که چرا دیر به من رسیدی، چرا این همه مدت کسی نیامد که زخم هایم را ببندد، تعداد داکتران کم بود، ما چهار نفر بودیم و اتاق پر از زخمی بود، شاید در آن لحظه دلش می خواست یکی کنارش باشد، حداقل یکی بیاید و او حس کند که در آن لحظه که می خواست خانواده اش نزدیکش باشند یکی به او رسیدگی کند، توجه کند. به زخم هایش دست نزند اما یکی حداقل در کنارش باشد و به او نگاه کند، من دیرتر به او رسیده بودم، به چشمانش که نگاه کردم برای یک لحظه دست و پایم را گم کردم، منگ شده بودم، دست هایم پر از خون بود، خون مرد جوان، خون مرد میان سال، خون پایوازی که شاید خلته میوه هایش را انفجار مثل گوشت و پوست تنش تکه تکه کرده بود، سرم را به صورتش نزدیک کردم که صدایش را بشنوم، اما صدایش دوباره گم شد و اشک دوباره از کناره های چشمش روی بالشت ریخت، صدایش یاری اش نکرده بود، او اما می دید که من اشک می ریزم، شاید اندکی تسلی یافت، چشمانش اندکی روح گمشده شان را یافتند. دید که یکی هست که در این لحظه برای تنهایی و جراحت های او می گرید. در حالی که اشک می ریختم و زخم روی سینه اش را می شستم باز ناله ای خفیف کرد و چیزی گفت، این بار سرم را نزدیکتر بردم" لطفن کمکم کن... از خنک میمرم... لطفن مره از اینجه ببر..." همین ها را گفت و جان داد، چشمانش که پر از اشک بودند آهسته آهسته بسته شدند. بغضم ترکید و با صدای بلند گریه کردم، به سقف بسته اتاق نگاه کردم و فریاد زدم"خدایا ما چی گناه کرده ایم؟" مردی که تمام تنش سوخته بود به خواب ابد فرو رفته بود، من هیچ کاری نتوانستم برایش بکنم، حالا از زخم هایش خون کندتر بیرون می آمد، خون به آهسته گی روی پوست سیاه بدنش راه می رفت. من گریه می کردم، به تلخی گریه می کردم، اما مجروحان دیگر در غم جان خود بودند، و جیغ می زدند، یکی مادر مادر می گفت و یکی خدا را صدا می کرد، در آن لحظه هیچ کس، هیچ عضو خانواده اش را در کنارش نداشت، از حمله انتحاری نیم ساعتی گذشته بود، آن ها را به نزدیکترین شفاخانه که شفاخانه ما بود، آورده بودند، شاید در این لحظه زن آن مردی که تمام تنش سوخته بود و در پیش چشمم جان داد در خانه اش نشسته بود و تصور نمی کرد که شوهرش دیگر به خانه بر نمی گردد، خانواده زخمی های دیگر هم در آن لحظه نمی دانستند که عزیزان شان در این شفاخانه دور از آن ها و در میان مرگ و زندگی دست و پا می زنند. برای لحظاتی در روی زمین نشسته بودم و خودم را فراموش کرده بودم، مثل اینکه کمرم شکسته باشد یارای بلند شدن نداشتم، گوش هایم چیزی را نمی شنیدند، به این فکر می کردم که در آن لحظه ای که آن مرد میان سال با تلخی جان باخت کاش زنش در کنارش می بود، کاش یکی از اعضای خانواده اش را در آن لحظه آخر می دید که به او نزدیک می شود و دستانش را با دستش می گیرد، من نمی توانستم این کار را بکنم، وظیفه من شستن و دوختن زخم ها بود، و این کار را باید با سرعت انجام می دادم، ناگهان به خود آمدم، صدای ناله زخمی ها مرا به خود آورد، دوباره از جایم بلند شدم، به تخت دیگر رفتم، تا شاید زخمی بعدی هم در حال شستن زخم هایش در پیش چشمم جان بدهد... ما کم بودیم، چهار داکتر بودیم، اما تخت ها...



د لیکوال لیکني
پخواني لیکني

واپس










اخبار

شعر و ادب

شهیدانو کاروان

25th May, 2018