تفصیل | شهادت 

21st August, 2018


نوی سرمقالی

لیکنی

د‌حزب‌اسلامی امیر‌ ورور حکمتیار

ویډیو

رادیو

ترانی



تفصیل

نامه دختر يتيم به پروردگارش !

مشفق غزنوى

2018-06-11

فردا عید است، یتیمان واطفال نادار را که پدرانشان در راه جهاد وآزادی وجنگ ها شهید شده اند ازیاد نبرید، درخوشی های تان آنها را فراموش نکنید، دمی گرد روی آنها را نیز پاک کنید، برچهره ولبان خشک شان لب خند بیاورید، آنها از جامعۀ سنگ دل ونا بینا ی شان سخت شکایت دارند، از کسانی نباشید که این یتیمان به رب الجلیل از ایشان شکایت دارند.
( فأ مَا الیتیم فلا تقهر) الضحی (9).
 چی عجیب دنیا!
در افتخارات شهدا وپدر یتیمان خود را  شریک می سا زند، اما در تکالیف ازآنها جدا، یاد آوری شهیدان وفات یافته گان رونق افزای مجلس شان می شود، ولی در درهمدردی فراموش،  در خوشی ها ی عید همۀ آنها را ازیاد  می برند، اطفال من وتو از همه آسایش برخوردار وآن یتیم پایش برهنه، لباسش کهنه و ژولیده، رخش گرد آلود، آب دیده هایش بر چهرۀ حسرت زده اش خط ها کشیده، شکمش گرسنه، کیسۀ عیدی اش خالی واز در نیم باز تماشای تو وجگر گوشه هایت را که با عیدی می نوازی نظاره می کنند، به این امید که شاید پدر ایشان نیز از سفر بر گردد، ولی حاشا که هر گز چنین نخواهد شد.
آیا گاهی فکر نموده ای که بعد از خود اولاد های ضعیف را پشت سر گذاشته ای وازدیگران درمورد شان چی توقع داری؟ با یتیمان شما چی عمل کنند.
( ولیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذُرًیة ضعفأ خافوا علیهم فلیتَقُوا الله ولیقُولُوا قولأ سدیدا) النساء (9).
اینک نامۀ دختر یتیم را از زبان کودکانۀ خودش به خوانش می گیریم:
خدای عزیز ومهربان!
ای خدای عزیز ومهربان، می خواهم این پیام رابه سوی تو وبه سوی پاکی ها وخوبی ها روان کُنم، روزه گذشت، اگه مه بزرگ می بودُم مثل کلانا روزه می گرفتُم، همگی میگه که خرما شرین اس، ده مای روزه پدر جمیله ازبازار هر چیز آوُرده بود، کلچه، خرما، خسته، خرگوشک، خرگوشکش خیلی زیبا وقشنگ بود، مویایش  (موهایش) جلا داروچنگ چنگ بود، چشماش سبز مثل برگ چمن بود.
مادرم گفت: که پدرت بیایه برای تو هم میاره، تا او وقت برایم ازگِل خرگوشک ساخت، اما بسیار سخت وسنگین است، مثل خرگوش جمیله نرم وپنبه یی نیست، همرایش بازی نمیشه.
خدا جان! بوتایم کهنه شده، اگه نی پیشت می آمدم، مادرم میگه که پدرت آمد برایت بوت میاره، ترکید گی پایات جور میشه، سفید ونرم میشه، باز دیگه پاهایته ساجق داغ نمی کنم.
خداجان عزیز ومهربان!
وقتی که پایایم جورشد، کمی کلان شدم مه هم  پیشت میایم، اونجه میایم قصۀ بزک چینی وخاله گنجشکک را می کنم، درین جا نه کس قصۀ مره گوش می کنه ونه همرای مه بازی می کنه، دَه اونجه همرای فرشته ها ریسمان بازی وپُت پُتکان می کنم، قصه های همسایا را که دَه مای روزه از خانای شان بوی پلو، بولانی، کباب و شوروا میامد می کنم، خیلی دلم میشه بخورم اما ماره نمیتن، دیشب باز گشنه خو شدیم، مادرمه گفتُم که از همو چیزا پخته کنه، گفت: پدرت بیایه هر چیز با خود میاره باز پخته می کنیم ویک جای می خوریم.
خدایا چرا ای قسم است؟ 
دیگه زنا خنده می کنن، مادرِمه که تنا شد گریه می کنه، پرسیدم که چرا گریه می کنی؟  گفت: گریه می کنم که خدا جان مَره ببخشه، خداجان حالی مه هم گریه می کنم که مادر مه ببخشی، او خیلی مهربان اس، مره ناز میته، موهایمه شانه میکنه، درسایمه همرایم میخانه، بریم قصه میگه ومه آرام آرام خو میرم، مه ومادرم تناستیم.
خدا جان خوب ومهربان!
مه پشت پدریم دیق شدیم، خیلی زیاد دیق شدیم، اگه روانش نکدی گریه می کنم که دیگه پدرِمه روان کو، خوب مه چی کُنم دیگه، راستی اینه یک دانه لاکت دارُم، گشواره دارُم ودر بکس مادرِم یک جوره پیران نو دارُم، پیرانُم کمی کلان اس، که کلان شدم ده جانم جور میشه، خال، ستاره، یخن گلدوزی داره، خیاط اوره به اندازه قد مادرِم دوخته، لا کت خوده از گردنِم کشیدُم و بری عید قربان نگاه کدِم که همرای کالایم یک جا بپوشُم، پدرِ م  حالی نمیایه، پدرمه ده عید قربان اگه روانش کدی روان کن، دیگه خیره خدا جان، لاکت وکالایمه می پوشُم، الله شکر پدرم خرگوشک، خرما و کباب میاره یکجا می شینیم ومی خوریم، از مادر جانِم پرسیدُم که پدرم کجا رفته؟  گفت:  آسمان پیش خدا جان؛؛! 
  گُفتُم: از کدام راه رفته؟ گفت: ازکوچه واز کوچه به دشت وازدشت به تپه واز تپه به کوه واز اونجه به مهتاب وازمهتاب به ستاره ها واز ستاره ها به آسمان و او خط سفیده  ده وسط  آسمانه  نشان داد گفت: که جای پای پدرِت اس. شبای صاف ومهتابی خیلی خوشم میایه، جای پای پدرمه سیل می کنم، کواره، مهتابه، ستارا ره وخط سفیده و آسمانه به آرزوی برگشتن پدرم، خیلی دیر ازکلکین به سوی آسمان می بینم، اما خداجان خیلی وخت میشه که پدریم بر نگشته، شبای روشن چه خوب زیباس، دل آسمان پر از خالای سفید  ومهتاب مثل نگین کالاس، در وسط و کنارش مروارید هاس، اوشب خواب دیدم که آسمان یخن پدرِم شده...
مادرم گفت: او خط را می بینی کهکشان نام داره، خدایا پل پای پدرم چقدر پاک ونازنین است نه خدا جان؟ هرکس بروه چقدر خوب...
خط ونوشته را خو شکر یاد گرفتُم، ده صنف اول هستُم، دلم میشه دیگه مکتب نروُم، مادرم میگه که پدرت آمد، پیسه زیاد میاره،   فیس، پول کتاب وکتابچه وقلم را برایم میته، لباس مکتب می گیره، باز ده مکتب میرم، دخترای همسایه خو پدرشان جای نرفته، پیسه  فیس، قلم، کتابچه ولباسه دارن، سرمعلم اونا ره  ده مکتب می مانه... تاحال چند خط بری پدرم روان کدیم، جوابشه روان نکد، بدست معلم صایب، به بابۀ مکتب، بدست خوار خواندایم، بدست مادرم روان کدیم خیلی زیاد روان کدیم، اما نمی دانم چرا جوابشه روان نکد، شاید برایش نرسیده باشه، شاید همرای مادرم قهر کده ، خی مره چرا ازیاد برده؟ به مه چی؟ مه خو گناه ندارُم، اینه مه چی کنُم دختر شه مانده و رفته، می دانُم که ظالم نیسته، حتما مصروف بوده، ازهمی خاطر ای نامه را اینبار برای خودت روان کدم، گمانم همرای خودت خداجان خوش است،  که یاد ماره نمی کنه، خداجان خودت برایش بگو بیایه، بابا هیچ چیز نیاره، خودش بیایه تنا خودش، مه برش اسپ گیلی تاجدار جور می کنُم، از ماماجانم پیسه می گیریم از بازار کباب میاریم، بریش قیدک موی اوف نی راستی جراب و دستمال میارُم، خانه ره رنگ می کنیم، چکک باران زیاد خرابش کده، مادر مه میگُم که هر دوی ما روی حویلی ره او پاشی و جارو کنیم ، لباسای نو خوده بپوشیم، گل گردن عروسی شه نگاه کدیم، ده گردنش میاندازم، مه هنوز ندیدیمش، خو ده عکس خود چومونگ نیسته،  کلان اس،  مقبول اس،  جوان اس،  چشمانش مهربانس، موهایش قشنگ، گردنش بلند، خیلی کاکه ومغروراسته...
خدا جان خوب ومهربان!
اوشکو سرش قار نشی، خیلی کارسرش نکنی، که مانده میشه،  خودت می فامی که راه دور اس، ماره خو می بینی هر چیز داریم، اینه دو دانه پیاله، یک چای جوش اونه دیگ ؛؛ ده دستر خوان کمی نان استه، هر چیز داریم، مادرم بوتای بچۀ مامای مه بریم میاره، شکر ای خانه ره ماماجانم ماره داده، پدرم شاید ده اونجه کدام خانه جور کنه،  ص ۳

 



د لیکوال لیکني
پخواني لیکني

واپس










اخبار

شعر و ادب

شهیدانو کاروان

21st August, 2018