تفصیل | شهادت 

19th October, 2019


نوی سرمقالی

لیکنی

د‌حزب‌اسلامی امیر‌ ورور حکمتیار

ویډیو

رادیو

ترانی



تفصیل

چقه جالب؛ تماس‌های تیلفونی نامزدان و رعایت مصلحت

خندان انتقادپذیر پناهی

2019-10-01

در بامداد روز شنبه، ششم میزان، کت امو تذکره توته و پارچه خود رفتم طرف سیایت رای دهی. دلم بود که برم و یک آدم خوب را رای بتم؛ اما در راه بودم که زنگ اشرف غنی آمد. گفتم بلی. گفت: چطور استی قند لالا؟ گفتم: خوب استم. تو چطور استی؟ لالابزرگ قند و نبات؟ گفت: از ای گپا تیر شو. گفتم خود دگه چه کنم؟ گفت که ده امو سایت پیش خانه تان برو هر قدر تانستی بر لالایت اموجه رأی قلاچ کو. گفتم: لالا مه خو حق یک رای دارم. گفت: تو پشت این گپای سرچوک نگرد. اوجه مردما از خود اس و منطقه هم خیر خیریت اس. گفتم: اگه نگذاشتن چطو کنم؟ گفت: اولش خو می مانن که تو هر قدر بخایی رای داده می تانی، باز اگه خودت رای ندادی، باز می فامی که گپ چه اس. مه حیران ماندم که کلمه باز می فامی چه اس. فوراً زنگ زدم به فاروق نجرابی. برش گفتم تو خو ده ادبیات بیخی پروتین و ویتامین خوردی، امی کلمه می فامی چه مانا؟ آقای دکتر فاروق نجرابی گفتن: می فامی، می تانی، می مانی، می خانی، می رانی، می دانی... مه گفتم: جناب دکتر! بیخی مره سر گنگسک کدی. یک تا و خلص بگو که می فامی چیس؟ گفت: کلمه می فامی ره د قالب هر کدام کلمات فوق سر بتی هر کدامش صحی بود، او نمو سیی اس. خو کت نجرابی خدا حافظی کدم و او به مه گفت که چند دقه باد زنگ می زنم برت.

تازه از شر اشرف لالای خود فارغ شده بودم که عبدالله کاکا زنگ زد. گفتم چطور استی جان کاکا؟ گفت: ولا اگه راست شه بگویی فعلن یک زره خوب استم و طرف سایت رای دهی می رم. گفت: اموتو برو طرف سایت و رای به دل خود و بیشتر به دل مه ده صندوقا گذلک کو. گفتم مه چار تا تذکره دارم و استیکر هم دارن. گفت: بیخی سیی اس، می تانی از هر چار تایش استفاده کنی. یادت نره دگه، می فامی خو که کشور ما در وضعیت حساس و سرنوشت ساز به سر می بره. مه خو ای بار پایه لچ کدیم، تا قدرته از ای آدم فراشوتی نگیرم، اگه ایلا کدنیش باشم. گفتم: داکتر صایب ببینم که چه می شه. گفت: چه گفتی، ببینی، چی ره می بینی؟ مگم چشمایت از کار افتاده، اگه از کار افتاده یا ضیف شده که یک داکتر چشم ره کت دار و دسته اش برایت رای کنم. گفتم: نی داکتر صایب، اموتو د زبانم آمت.

از داکتر خدا حافظی گرفتم که نبیل صایب زنگ زد. گفت چطور برادر؟ گفتم: بیخی اموتو جور و سر حال. گفت: کجا روان استی که نفست سوخته؟ گفتم: طرف سایت رای دهی می رم. گفت: می فامی دگه. گفتم: چی ره؟ گفت: رای دادنه. گفتم: چه کنم؟ گفت که یک رای حق داری به نفع برادرت بریز. گفتم چه فایده؟ گفت: اگه مه قدرته گرفتم خو بیخ ستون پنجم ره کت آبای گندیده کابل آب می تم تا که از بوی و پوسیده گی زیاف، ریشه های شان بخشکه. گفتم: نبیل صایب تام راست می گی. گفت: آلی خدا حافظ که مه سرگرم جماوری تقلب های کاخ نشین ها استم برو خدا یارت.

از نبیل خلاص شدیم که یک دفه برادر مجاهد، تیلفون کد. گفتم عرض سلام و احترامات خدمت جناب برادر مجاهد! امر و خدمتی باشه در خدمتم. گفت: من بالای شما اعتماد کامل دارم. به سایت های رای دهی بروید و اگر تذکره تان استیکر ندارد، بالای سایت فشار بیاورید که حق رای شما را نقض نکنند. علاوتاً مطابق توان خود هر کسی را که در سایت ها سرگردان است، مشوره بدهید که در محلات رای دهی تجمع نمایند و رای شان را استعمال نمایند. برادر مجاهد افزود: هیچ افغانی نباید از دادن رای محروم شود. هر کسی رای بدهد ولو استکیر داشته باشد تذکره اش یا نداشته باشد، از تک تک رای شان پاسبانی می کنیم. گفتم: درست است، اطاعت از امر امیر ما بر ما واجب است.

چند ثانیه از قطع شدن تیلفون گذشته بود که احمد ولی مسعود زنگ زد. گفت چطوری اموک؟ گفتم جور و تیار. گفت: چه کدی رای دادن نرفتی؟ گفتم: روان استم که برم رای بتم. گفت: برو رای بتی خو مگم شماره و نام و عکس اموک ته فراموش نکنی. گفتم: خو دگه چه گپاس؟ شما که قدرته بگیرین چه خاد کدین؟ گفت: یک دفه ای قدرت ره بگیرم باز سیل کو که وفاق ملی ره ده سماوارهای ده افغانان تطبیق می کنم یا نی. گفتم: جناب مسعود صایب! من چه خدمت کنم؟ گفت: چقه هفته فام استی. به طو گفتم که برو به نفع اموک خود رای بتی. گفتم: چه گفتی چه گفتی؟ گفت راستی ببخشی که سر یگان تا قار بودم اموک جان و ای کلمه زشت از دان مه برامد. گفتم: برو خدا یارت بادار.

تازه از شر آمد ولی تیر شده بود که زودهنگام یک دفه فرا مرز تمنای گشنه از طرق وایبر زنگ زد. گفتم: الو! گفت سلام. گفتم: خیر ببینی، گپ ته بگو؟ گفت: مِه کیندید استم، رای خو ره به مِه مِدی؟ گفتم یک دفه د امو سایت رای دهی برم باز هر کسه که دیدم رای می تم. گفت: یک آدم کاکلی، جوان، خوش صورت، زیبا کلام و... ده لیست طرف تان خنده می کنه رای خو ره به امو بریزین. گفتم: آلی اقه می گی چه برنامه به ما کهنه پیخ ها شما خاد داشتین؟ به شما سر کاریز قریه یک ته پای از جنس ابریشم می بافم و می اندازم و فرهنگ سماوار و چاینکی افغانی ره اعاده می سازم. گفتم: برو اینه یک آدم خو پیدا شدکه غم چای ما ره بخوره.

از دکتر خلاص شدیم که دگه داکتر با صدای دلخراش خود بیخی کله مره خراب کد. وقتی زنگ آمد بطری تیلفون گفت که ای آدمی که نو زنگ زده اقه لغت می پرانه که از حوصله مه (بطری) خارج اس و زوتر گپه کتش خلاص کو اگه نی باز می فامی که قار کدم، کل سیستم تیلفونه ته خاموش می کنم. به بطری تیلفون گفتم: این دشمنی و مخالفت شما با اهل لغت بی پایان است. اما بطری تیلفون هم طرف من نیشخند زد و گفت: حالا در مقام اطاعت قرار دارم.

با توجه به کله خرابی بطری تیلفون، صدای دلخراش جناب داکتر صاحب پروفیسور محمد فاروق نجرابی، به گوشم رسید. گفتند که بیدر گل سلام. گفتم: باد از سلام بگو چه خدمت. گفت: قسمی که در جریان قرار دارید امروز مردم به خاطر دُرافشانی، جان فشانی، زرافشانی و کلام افشانی و درخشانیِ اظهارات و فرمودات و گفتارات و کردارات و... منِ بندۀ حقیر و فقیر و کبیر و صغیر و... پای صندوق های رای می روند و بنده را تا مقام ریاست و زعامت، امارت... بر می گزینند. عالی جناب شکوه مند و فرهمند و هدفمند و فکرمند و قدرمند و صدرمند، در این انتخابات می دانید که به کی رأی دهید. در همین حالت بود که بطری تیلفون صدا کرد که به طرف مقابل بگو که حوصله بطری کم مانده و بیش از این حوصله نیست. آقای دکتر گفت که شما با مکث و درنگ و تامل و تفکر و تدبر و تبحر و تأنی بالاخره تصمیم گرفتید که به این جانب تا پای و جان از صمیم قلب هر قدر رای داده توانستید در پیشروی همان داکتر و پزشک و طبیب... رای تان را بریزید. گفتم: داکتر صایب! امی ادبیات غلیظ شما مره شیفته خود کرده و حالا به حدی کله ام گرم آمده و فشارم بالا رفته که یادم می ره که به کی رای بتم. به داکتر گفتم که مه هدفه گرفتم و بیشتر وقت مره نگیر که کاندیداهای دیگه ده خط تیلفون منتظر استن و یگان تای شان از دستی که چای سبز خورده ان، بیخی چیق سماوار والا برامده. داکتر گفت: درست است و رای را بیگانه نکنی که خبرت کدیم. اگه استکیر داره یا نداره تذکره تان، می تانین رای بتین. البته تخنیکش این طو است که ده دفه ضرب زبانی ره سرچپه و چهل ده از یک میلیون تا دو صد هزار را به زبان سانسکریت بخان و طرف کارمندای کمیسیون چف، کف، پف بکو و باز ببین که خود شان کتابا و کتابچه و دستگاه های بایومتریکه ده امر و فرمانت قرار می تن یا نی.

دردسر تان ندهم این که: یک زنگ دلنواز و دل شورانک و دل کفانک و دل گیرانک آمد و وقتی گفتم بلی! گفت: بِبِنین که می چه می گم. مه وخت زیاف ندارم و چار تا کلمه می گم و دگه قطع می کنم که ایجه مردم جهت مبارک گویی آمده ان. گفتم جناب شما؟ گفتند: من جلالت‌مآب و فضیلت مآب حضرت محمد حکیم تورسن اشرف الخادمین افغانستان و رئیس جمهوریتِ مجبوریت، مقهوریت و مقبولیت و مفلوکیت افغانستان استم. گفتم: جناب! شما خو ده ادبیات بیخی بیخ و بنیان داکتر نجرابی ره کندین. گفت: پشت گپ نگرد. بِبِنین مه به اساس همو اطلاع خبرگزاری اسوشیتیدپرس و خبرگزاری رویترز پیش از انتخابات کت نجرابی جورامد کدیم. نجرابی گفت که ده حالی که استاد عطا حق السکوت گرفته و باد از او به دامن کرزی خوده انداخت، مه دگه می خایم که شرف‌یاب ریاست بر اکادمی علوم حکومت مقبوله، منقوشه و مربوطه و منوطه و مسکوته و مشروطه و... شما ره، شوم. گفتم خو دگه تورسن صایب خدا کنه که د شوروای قدرت نان تان تَر شوه. گفت بِبِنین! شما پیش از وخت دلگیر نشین. جمعیت ده ها میلیونی به صوب خانه من حقیر و فقیر در راه استن و تا 72 سات به ارگ نشینان غاصب و فاسد و فاسق و فاجر... مهلت داده ام که از ارگ جل و پوستک خوده بیرون کنن ده غیر از او با می دانن که ده دریای کابل می اندازم شان یا نه. در حالی که بطری تیلفون چیغ و فریاد می زد، به تورسن صایب گفتم: جناب امر و خدمت به خادم شما چیس؟ گفت: برو رای خوده با استفاده از فرمول جناب رئیس اکادمی علوم 72 سات باد افغانستان، رای خوده ده صندوق بریز و بِبِین که چه انقلاب شگوفا ره براه می اندازین. گفتم: جناب! شما با کاخ نشین ها چه خاد کدین؟ گفت مه ده دشت پدوله دو خیمه زدیم به خانوادای کاخ نشینا. فقط ده کوچه پخته فروشی و کاه فروشی به چاینکی پزا گفتیم که به دو شاگرد و چهار شاگرد شاگرد، بست های تانه خالی کنین که عنقریب اشغال بست خواهن کرد. گفتم: آلی روزانه کار کنن تا دشت پدوله رفتن خو کار آسان نیس. گفت می تانن تا یک سال ده چاینکی پزی کار کنن و شب ظرفای چاینکی پذی ره در بدل شب باش بشوین و خیر خلاص. در همین حال دیدم که بطری تیلفون یگان پیخک طرفم می کنه. فکر کدم که امی اظهارات تورسن صایب دل تیلفونه هم به دست آورده. خدا حافظی کدیم و تعهد کدم که به رئیس جمهور محتوم کشور خود رای می تم.

از سخنای گُربار و بوره‌بار شیرینی‌گک‌بار تورسن صایب خلاص شده بودم که جلیلی تیلفون کد. گفتم: پشت خط کیس؟ گفت: مه استم. شما ببینین که مه کاندید استم و ده مقابل بیرق و سرود ملی بی تفاوت استم و فوکس مه بالای معلم اس. لومپن ها دگه بار و بستره خوده بسته کنن. مه گفتم: جلیلی صایب! یک تحلیل مه این اس که شما برنده انتخابات می شین؟ گفت: چطو؟ گفتم: شما گفتین که ماش معلم بالا می برین. حالی که شما معاش معلم ره بالا ببرین، استادا مصروف تجارت می شن و کمتر به مکتب می آین و وقتی دلبستگی معلم ها به تجارت زیاد شد، میزان مکتب گریزی بالا می روه و حالا اضافه از معلم ها به شما شاگردای مکاتب هم رای میتن. گفت: ده جگرت نفسم. راست گفتی به افتخارش برو یک تا رای خوده ده همو صندوق پرتو که لومپن ها ره شکست بتیم. یک تا اموتو سوال سیخکی و میخکی ره از جناب شان پرسیدم: جلیلی صایب! شما می گین که نتایج دور اول ره مه قبول دارم. اگه شما رئیس نشین، با توجه به تقلب های دوره های گذشته چطو ممکن اس که تقلب نشه و شما پیروزی یک تقلب گر کلان ره تبریک بگویین؟ کدام سُر و پُس خو ده بین شما و چیغ‌زننده آغا وجود ندارد؟ گفت: ای گپا ره شیطان ده دلت میاره. باز مه گفتم: جلیلی صایب! شما ده بدل رای به مه چی می تین و مه خو یک رای حق دارم و بس؟ گفت: از امو لن کروزرهای لیلامی یک تایش به تو باشه و می فامم که یخنت چرک و ترقیده گی های پاهایت به خاطر کمپاینای مه ای طوری شده. گفتم خو دگه آلی خدا یارت و باز می بینیم.

از شر جلیلی خلاص شده بودم یک دفه یک زنگ خطرناک آمد و گفتم: پشت خط کیس؟ گفت: مه هستم لیوال. گفتم: خو لیوال صایب دگه چه گپاس؟ گفت بیخی آرامی اس و حالی مه یک ولی خدا را پیدا کدیم که امقه مشت و لغد به سر و صورت یهود و نصارا می زنه که بیخی هر قدر پرستامول خوردم که می شه امی جادو باشه، فایده نکد. گفتم: امو آدمکی که با او یک جا شدی امو خو نیس؟ گفت: خودش اس. مه گفتم: از قلخ و آتش پریدن. گفتم برو کسی صدای ما ره شنود نمی کنه و آلی نبیل صایب ده امنیت ملی هم نیس. کل گپ پیش اونمو ولی که شما می گین، پیش امو اس، اموتو خودمانی و آزادانه بگو سُر ده چی اس؟ گفت: گپ پیش ما و شما. در همی حالت بود که یک دفه یک صدای آشنا به گوشم خورد. گفتم: لیوال صایب چه گپ اس یک صدای آشنا به گوشم آمد؟ گفت: اونمو ذوالحکمت فراری اس و سر و صدا داره که بیا که برین که از تیل و مبلین لندکروزر نمانیم. گفتم: کدام تیل و مبلین؟ گفت: اشرف غنی گفته که به ذوالحکمت صایب یک تیل فروشی ره بیخی ده سر سرک می ته. البته که از مالیه دولت هم معاف اس و یک شرط اساسی وجود داره که هر دفه به کاروان های همی ولی خدا سلامی های عسکری بزنه و خیر و خلاص. به لیوال گفتم: جناب! حالی شما خو به یک مقدار پیسه دله خوش کدین، پس امی ذوالحکمت که خوده صایب دو حکمت می دانه، چطو رفته پیش چیغسی بابا یا فراری بابا؟ گفت: برو پشت قصه نگرد کسی که هر قدر تقوا داشته باشه و از نظر فکری خام باشه ده هر تحول، به هر جناح خوده قلاچ می کنه. باز گفتم: لیوال صایب امی ذوالحکمت ده انتخابات ولسی جرگه مگم کاندید نبود؟ گفت: بلی کاندید بود اما خبرهای موثق تایید ناشدۀ سرچوک نشان می ته که ذوالحکمت از امو وخت دست و پای خوده به خاطر باز کدن یک تا تیلفروشی و یگان کریدت کارت مبایل، لچ کده بود.

این همی قدر تماس ها ره جواب داده، رفتم ده سایت. تذکره مه که استکیر هم داشت، رفتم پشت غرفه رای دهی و از اول تا آخر به کل شان رای دادم. به خاطری که هر کدام شان زنگ زده بودن و مه قول رای دادنه داده بودم. مگم یک چیز بین ما و شما که مه به کاندید دلخواه خود رای دادم اونم کت قلم خود کار و اما یک تا پنسل حرام و نیم بلیسته کتم بود و از جیب خود کشیدم و به سایر کاندیدا کت قلم پنسل رای دادم و بس. 



د لیکوال لیکني
پخواني لیکني

واپس










اخبار

شعر و ادب

شهیدانو کاروان

19th October, 2019