No-IMG

عزيزانم لطفاء قدر همسر تانرا بدانيد

خواهرنظری

 

داستانی خیلی تکاندهنده از محیط و ماحول ما، لطفاء قدر همسر تانرا بدانيد، اگر گفت مريض است، حقيقت فكر كنيد: من خسته از کار بخانه آمدم و دیدم نازى دراز کشیده، گفتم چیزی براى خوردن پخته كردى: با صداي نرم گفت نتوانستم چيزي درست کنم. گفتم چرا؟ چی شده که نتوانستی غذای بپزی؟ گفت: مریض هستم احساس کسالت دارم و دلم درد میکند. نمیشه مرا نزد داکتر ببری؟ فقط بخاطر یک دل دردی ساده که کسی پیش داکتر نمیرود. استراحت کن تا عصر من یک چیزی میخورم حالا زیاد مهم نیست. نان و پنیری خوردم و خوابیدم! عصر بلند شدم دیدم هنوز هم خوابیده،

گفتم چرا اینقدر میخوابی بلند شو بد تر میشوى گفت: درد دارم! فکر کردم میخواهد ناز کنه و يا بهانه بخاطر غذا نپختن مياورد، رفتم بیرون زنگ زدم برای مادرم گفتم شب بیاین خانه ما به عنوان مهمانی به نازى نگوید من شما را دعوت كردم. و دیری نگذشت و قریب شام بود، مادرم زنگ خانه را بصدا در آورد و با دو خواهر و یک برادر کوچکتر از من آمدن. نازى با سلام و احوال پرسی گرمی از مادرم استقبال کرد.

و فورأ بمن گفت مادرت با اولاد ها آمدن و امشب مهمان ما هستن. نمیشه غذا از بیرون بیاوری.

گفتم من پول ندارم؛ گفت اشکال نداره غصه نخور خودم غذا درست میکنم. رفت به اشپز خانه تا شب مشغول پختن بود، بعد هم پذیرایی فوق العاده و قشنگی کرد تا اخر شب با آنها بود و کوشش میکرد خودش را مریض نشان ندهد. وقتی مادرم رفتن روی تخت خواب افتادم و نازى هنوز هم دستش را بر شکمش گذاشته و گفت نمیشه ظرفها را بشوری؟ خودم را به بخواب زدم! صدایش را شنیدم که گفت بیچاره خسته است خوابیده؛ اینقدر چشمانم را بستم تا خوابم برد. صبح وقتی بلند شدم دیدم برای رفتنم بکار دیر تر شده، و از میز صبحانه هم خبری نیست. دیدم به اتاق دیگر خوابیده قهر کردم و هرچی فحش یاد داشتم دادم. دیدم جوابم را نداد! بدون اينكه چيزي بخورم رفتم سرکار بعد از کار هم قصدأ نرفتم خانه و شب را با دوستانم به خوش گذراني و خنده گذرانيدم، و منتظر بودم شاید برایم زنگ بزند و عذر خواهی کند، زیرا  بيشتر قهرم شد، و فردایش هم بدون اینکه بخانه بروم، رفتم بر سر کارم و شب دیر تر ساعت ۱۰ شب بود رفتم خانه، دیدم بوی بدی میاید همه جا گشتم تا رسیدم به اتاق خواب! بو از نازى بود که گنده شده بود و ورم نموده بود. با عجله زنگ‌ زدم به پولیس و امبلنس محل آمدند و گفتن فوت شده؛ و داکتر بهد از معائینه و مشاهده گفت که ۳۶ ساعت پیش آپاندیکسش ترکیده و سم کل بدنش را گرفته و فوت شده است. فهمیدم که باعث مرگش خودم بودم و قاتلش من هستم زار زار میگریستم، و زمین و زمان جاهم نمیداد. ولی نزد پولیس و داکتر چیزی نمیگفتم. ای وای!!! کاش ان روز میبردمش بیمارستان یا حداقل مادرم رو دعوت نمیکردم! کاش اینقدر بفکر پس اندازام نبودم و غذا از بیرون می آوردم، ای کاش!!!؛ بیشتر از همه یادداشت روی یخچال من را خراب و بیچاره کرد كه خود را تا ابد نميبخشم، در يادداشت چنين نوشته بود:

{{عزیزم صبحانه ات را در  یخچال گذاشتم مرا بیدار نکن خسته ام آنرا خودت گرم کن و بخور؛ قبل از رفتن به کار یادت نرود لباس گرمت را در الماری گذاشتم بپوشی چون هوا سرد است و سرما نخوري.

 نازی }} عزيزانم لطفاء قدر همسر تانرا بدانيد.

تبصره / نظر

نظرات / تبصري

د همدې برخي څخه

شریک کړئ

ټولپوښتنه

زمونږ نوي ویبسائټ څنګه دي؟