35 سال؛ چالرز در سخنان خود بر وجود ارزشهای مشترک میان امریکا وهم پیمانان اروپایی اش تاکید کرد

مۍ 2, 2026 - 18:23
 0  3
35 سال؛ چالرز در سخنان خود بر وجود ارزشهای مشترک میان امریکا وهم پیمانان اروپایی اش تاکید کرد

به مناسبتِ گذشتِ 250 سال از استقلال امریکا شاه انگلستان چالرزکه در بازدیدی از امریکا بسر میبرد سخنانی در کانگرس امریکا ایراد کرد.

چالرز در سخنان خود بر وجود ارزشهای مشترک میان امریکا وهم پیمانان اروپایی اش تاکید کرد و گفت: ما ارزشهای مشترکی داریم  و در رأس این ارزشها فرهنگِ دمکراسی است که در میان همه ممالک غربی بحیث یک اصل و محور شناخته شده است.

شاه انگلیس همچنان از امریکا خواست تا در کنار همپیمانان غربی اش باقی بماند مخصوصا که زمان کنونی بیشتر از هر زمانِ دیگر ایجاب میکند که امریکا واروپا متحد باقی بمانند

چالرز کانگرس امریکا را قرارگاه دمکراسی توصیف کرد.چالرز وهمسرش کامیلا از مقریادبود کشته شده های یازدهء سپتامبر یازدید به عمل اوردند.

گفتنی است که مادر چالرز، ملکه الیزابیت دوم برای اولین بار در تاریخِ روابطِ انگلیس وامریکا سال 1991 میلادی در کانگرس امریکا سخنرانی کرد، واینک فرزندش چالرز 35 سال بعد از ان تاریخ در کانگرس امریکا سخنرانی می کند.

حالا چه بهتر است که این خبر را از زوایای تاریخی وفرهنگی و سیاسی به تحلیل وتجزیه بگیری و اندکی واضح حرف بزنیم.اول از همین فاصلهء زمانی میان سخنرانی مادر وپسر بگوییم.

 گفتیم 35 سال بعد از سخنرانی مادرش شاه انگلیس در کانگرس سخنرانی می کند . شاید خود این مسئله برای ما چندان مهم نباشد ولی زاویهء که باید متوجه شویم این است که در این 35 سال جوامع شرق شاهد چه تغییری بوده است؟

ممالک مسلمان در این 35 سال چه کرده اند؟

ذهنیت علمای مسلمان در این 35 سال شاهد چه تغییری و چه دست آوردی بوده است؟

در 35 سال من از خود بگویم که آغاز دورهء تعلیم دانشگاهی من در یک مملکت عربی بود از ان ببعد مانند ملیون ها انسان تعلیم یافته در صحرای غبارآلود جامعهء که میشود انرا جامعهء رفض و تناقض نامید یاوه گردیدم. البته بدون شک بسیار محتمل است که من خود در کنار ملیونها انسان تعلیم یافتهء دیگر برای جامعه نقش منفیی را ایفا کرده باشم.بالآخره معقول نیست هر کدام ما خودرا مبرا از نقشهای منفیی که ایفا کرده ایم  مبرا بشماریم.

اما آنجا که  بحثِ رویدادها باشد میتوانم بگویم  در 35 سال شاهد دو نوع رفتن بودیم:

در همین 35 سال یاد دارم که چورج بوش کلان از طریق انختابات آمد و مدت قانونیی خود را طی کرد و رفت.بیل کلنتن توسط انتخابات آرام آمد و آرام رفت  باز جورج دبلیو بوش آرام آمد و توسط انتخابات رفت، باز اوباما توسط انتخابات امد و آرام رفت، باز جوبایدن توسط انتخابات امد و ارام رفت، باز ترامپ توسط انتخابات آمد و این امپراطور با این همه ادعای امراطوریی که دارد نیز آرام می رود و به جمع رؤسای سابق امریکا که اکثرا زنده هستند می پیوندد.

در همین 35 سال یادم میاید که در فرانسه فرانسوا میتران آمد و رفت و جاک شیراک آمد وآرام رفت و هولاند و حالا ماکرون ...

در همین 35 سال در انگلستان جز خبرهای پرنسس دیانا که از فلانجا کفش خرید و با چالرز خفه شد و با داکترحسنات خان رابطه دارد و با دودی الفاید رابطه دارد و امثال این خبرها کدام خبر دیگری نشنیدیم .خانوادهء شاهی آرام در قصر های خود نشسته اند و امور محولهءخود را پیش می برند و امور بزرگ مملکت را به مارگریت تاچر و جون میجور و تونی بلیر و کارمن وغیر ذالک  واگذار کرده اند .

در همین 35 سال روسیه خودرا از بزرگترین ماجرای سقوط، مؤفقانه بیرون کشید و حتی مساحت کوچکی به حجم چیچن را با انهمه جنگ خونینی که چچنی ها کردند از دست نداد و یکپارچگی خود را چنان حفظ کرده است که بعد از 35 سال هنوز جمهوریت های آسیای میانه توان فراق از روسیه را ندارند.

اینک بعد از 35 سال باز بچهء الیزابیث در کانگرس امریکا سخنرانی می کند و بر مبانی وارزشهای تاکید میکند که غربیها انرا در میان خود حفظ کردند.

ما وقتی دمکراسی غربی را نقد میکنیم، شعارهای بیرونی آن در خصوص خود را نقد میکنیم، نه اینکه چنان کور شده باشیم که مزایای درونی این دمکراسی را برای خود غربیان منکر شویم.

اما در عرصهء ممالک مسلمان این 35  سال از چشمِ شاهدِ من چگونه گذشت؟.

صدام حسین به زور آمده بود وبه زور رفت، همانطور که پیش از صدام حسین، احمد حسن البکر و عبدالسلام عارف و عبدالکریم قاسم به زور آمده بودند و به زور وبه اعدام از میان رفتند.

حسنی مبارک به زور رفت همانطور که دو سلفش به زور آمده بودند یکی با سکته شکست ودیگر با ترور از بین رفت، ماجرای بعد از مبارک و سرنوشت مرحوم دکتر مرسی را هم می دانیم.

قذافی با زور آمده بود با زور رفت، عمرالبشیر با زور آمده بود با زور رفت.

در پاکستان کودتاهای ضیاءالحق و پرویز مشرف و چندین کودتای دیگر را همه بیاد داریم.درترکیه همچنان کودتاهای متعدد را بیاد داریم،در ایران شاهد ماجراها وسیاست های بودیم که نباید میبود با اینهمه شاید شرافتمندانه ترین رفتن را رأس قدرت در ایران رقم زده باشد، با اینهم نباید انکار شود که دستِ درازِ غرب در از بین بردن یک زعیمِ شرق را به نمایش می گذارد که چقدر به سادگی راس مملکت را از میان میبرند. در افغانستان در این 35 سال چقدر رؤساء به زور آمدند وبه زور رفتند و به زور باقی اند.

آیا باری سؤال کرده ایم که آن آرام به قدرت نشستن ها و آرام رفتنهای دشمنان ما و این به زور آمدن وبه زور رفتن ما محض یک صدفه است؟

یا عقلیت و ذهنیت عقبماندهء ما، نقش خود را دارد؟

 این عقلیت و ذهنیت عقبمانده چه چیزی جز تنها خودرا حق شمردن و دیگران را نا حق شمردن،می باشد؟ 

250 سال از تاریخ استقلال امریکا می گذرد. خلاصه اینکه امریکائیهای سفید پوست که بیش از پنجاه در صد نفوس امریکا را تشکیل می دهند در میان قرن شانزده و هفده وهجده از اروپا مخصوصا از انگلیستان آمدند و در قارهء پهناور وحاصلخیز امریکا مسکن گزین شدند. آنان قارهء بزرگی را تازه کشف کرده بودند و از همه خیر وخیرات ان مستفید شدند، تا اینکه همین انگلیس های مهاجر خود صاحب ملکیت شدند و هویتِ جغرافیایی مستقلی یافتند، هویت جغرافیایی خود را بر هویت زبانی ودینی خود که امتداد همان انگلیسِ انگلستان بود ترجیح دادند و در امریکا بر علیه مادرِ خود به جنگ برخاستند تا اینکه بعد از یکسلسله پیروزی ها در سال 1783 معاهده ی در پاریس امضا نمودند وبه موجب ان امریکا بحیث کشور مستقلی عرض اندام کرد و انگلستان آن را به رسمیت شناخت. البته سرعت انگلستان در به رسمیت شناسی امریکا ریشه در این هم داشت که انگلیس می دانست یک پای وبازوی خود را در قاره امریکا زیر نام مختلفی گذاشته است.

جورج واشنتن اولین رئیس ایالات متحده امریکا شد و امروز هم بعد از 250 سال یکی از بزرگترین ناوهای هواپیمابردار امریکا بنام وی مسمی گردیده است.

بعدها ابراهام لنکولن امد و رئیس امریکا شد  و جنگ معروف برای منع بردگی را رهبری کرد، امروز مؤسسین امریکا هر یک جورج واشنتن ،جون ادامز،بنیامین فرانکلین، الکساندر هالتون،  جون جای، توماس جیفرسن،جیمس مادیسون، بحیث پدران مؤسس ویا باباهای امریکا یاد میشوند و چهره هاشان در کوه های امریکا حکاکی شده است یا هم در کشتی های بزرگ نظامی امریکا نام انان درج است یا هم در دالر عکس ونام انان مشهود است. منظورم سیددالر آغای سبزینه رنگ است که جیبهای زهاد و بدبینان عکس،مشتاق قدوم مبارکِ سید دالر آغا اند و گویا می خوانند سبزینه رنگ امده مهمانم ای..

سال 1787 میگویند ملامح اولین قانون اساسی امریکا در شهر ویلادلفیا تدوین گردید و از ان ببعد بیش از ۲۰ بار این قانون اساسی تعدیل یافته است.

اما آیا میتوانیم بگوییم که تاریخ قانون اساسی در جوامع ما به کدام تاریخ بر می گردد؟

 بعد از امریکا و اندکی بعدتر با فاصلهء فقط چند سالی اولین قانون اساسی در فرانسه تدوین شد و صلاحیت مطلقهء شاه را مقید ساخت و مردم به این طریق از امریکا تا فرانس وانگلیس اعلان کردند که انسان هستند صاحب اراده هستند و غلام وبردهء شاه نیستند وشاه ماموری در نزد انان هست.

22 بار این قانون تعدیل یافته است ولی جناب استاد ،جناب مولانا صاحب میتوانی بگویی آیا رأی یک فقیهِ قرن گذشته در مسائلی که عموم بلوی نامیده میشود و حرج ومشقت ایجاد میکنند از نظر جنابِ خودت قابل تعدیل بوده و میباشد؟

اینجا یک مقایسهء دیگر کنیم:

از اواخر قرن هجده ببعد که تاریخ رشد وشگوفایی امریکا و انگلیس وفرانس وروس در تاریخ رقم میخورد  این شگوفایی به مرحله ی رسیده است که همه ممالکی که جهان سوم نامیده میشوند و مشخصا همه مسلمانان را شامل میشود  چنان نیست که در سابق بود،یعنی اینطور نیست که مسلمانان بگویند شما ای ممالک غیرمسلمان قوی هستید ولی ما دور از شما بحال خود بسر می بریم و از خیر وشر شما در امان هستیم .نه بلکه امروز از ساکتِ برق تا پوچکِ تفنگ و تا ماشینِ موترسایکل ما مسلمانان وابسته به این کفار گردیده است. لهذا ما در عصر خطرناکی بسر می بریم و این خطرناکی واین ابهت وعظمت دنیویی ممالکِ مقتدرِ کفری محصولِ فکر واندیشهء چنین زعامت ها بوده است . این زعامت ها زور واقتدار وعظمت ملت های خود را از طریق اسپ سواری و پهلوانی به دست نیاورده اند. در دست کدام این زعامت ها در میدان جنگ نه هفت قبضهء شمشیر شکسته است نه یک قبضهء شمشیر، اینها فقط وفقط عقل را وتدبیر را پیشه کردند  وپیروز شدند و بر جهان مسلط شدند ومارا می چرخانند.

مثلا در فرانسه در نیمهء اخیر قرن هجده تغییر بزرگ به وجود امد و قهرمانِ ان تغییر شخصی بنام ناپلیون پوناپرت بود. پناپرت برای اوین بار در تاریخ حملات افرنگ که نتوانسته بودند بر مصر مسلط شوند توانست بر مصر مسلط شود. ناپلیون از طریق بحر به  شهر اسکندریه حمله کرد، توپخانهء مسلمانان بسیار ضعیف بود شهر سقوط کرد وناپلیون با سربازانش وارد قاهره شد.  در نزدیک قاهره امیران لوده وسادهء مصر به فرماندهی مراد بیگ شمشیر هارا تیز کردند. مراد بیگ که عمر خودرا در عیاشی و مالیات ستانی از فقیران سپری کرده بود خدا ورسول یادش نمی آمد فقط وقتی در مقابل سپاه ناپلیون قرار گرفت از صحابه یادش آمد خطاب به سربازانش گفت نترسید اگر این کافران توپ دارند و عرابه دارند ما مانند صحابهء کرام شمشیر داریم .اما با دو سه فیر توپ از سوی لشکر ناپلیون لشکر مراد بیگ از هم پاشید و مراد بیگ چنان فرار کرد که مدت ها بعد سرو کله اش از یک ولایت دیگر نمودار شد.

  باری از ناپلیون یکی از فرماندهانش پرسان کرد که خدا در این جنگ با کدام طرف است؟ ناپلیون با زیرکی جواب دو پهلو داد و گفت: خدا با کسی است که توپِ قوی دارد .

اما در روسیه در اواخر قرن هفده واوائل قرن هجده شاه بزرگی بنام پتر کبیر زمام امور را به دست گرفت و روسیه را از دوران انحطاط فکری و جمود کلیسایی به دوران ترقی و اقتدار سوق داد وبعدها ملکه کاترین دوم این اقتدار را هرچه بیشتر توسعه بخشید و نه تنها اطماعِ دولتِ مسلمان عثمانی را در ساحات ترکتبار زائل کرد بلکه ضرباتِ مهلکی را متوجه دولت عثمانی ساخت.روسها قسمت های عمده و وسیع امپراطوری ایران قاجاری را تصاحب کردند.

در اواخر قرن هجده واوائل قرن نوزده میلادی ابراهام لنکلن زعامت امریکا را گرفت و مفاهیم مدرن حقوق را وارد دستگاه دولت ساخت و بردگی را ممنوع اعلان کرد وبرای منع بردگی مدت پنج سال جنگ کرد.

در سایه این اربابان بزرگ قدرت ده ها مفکر و دانشمند ومخترع و ادیب وجود داشتند و دولت را ساختند و به فراتر از مرزهای خود توسط دانش نفوذ کردند.

اما بیاییم در همین قرن هجده میلادی که مصادف با قرن دوازدهم هجری میشود ببینیم که سیر فکر واندیشه در جوامع مسلمان در کدام حد است؟

مثلا از چند عالم بزرگ جهان اسلام در همین قرن یاد کنیم:

ابن عابدین رحمه الله.

مثلا علامه ابن عابدین از فقهای معروف شام در همین قرن می زیست. ابن عابدین صاحب کتاب رد المحتار یا حاشیهء ابن عابدین است،بعضی علمای مذهبیِ حنفی اورا خاتمه المحققین می نامند امروز بعضیها در بعضی فتاوای سختگیرانه به رأی وی استناد می کنند یا به عبارت بهتر و دقیقتر عرف وعادات قبائلی خود را موافق با یک رای اجتهادی مرجوح ابن عابدین یافته اند که در یک سیاق خاص گفته شده است.  ابن عابدین متولد سال 1198 هجری است و در سال 1252 هجری مصادف با 1836 وفات یافته است. یعنی که ابن عابدین رحمه الله آغاز رشد و اقتدار غرب را شاهد بوده است. ایا او از این همه تألیفات علمی اروپائیان و اکتشاف جهان جدید یعنی قاره امریکا و تسلط انگلستان و اسپانیا بر دریاهای جهان اسلام خبر داشت یا نداشت؟

اگر بگوییم خبر نداشت این خود نشان میدهد که یک عالم بزرگ جهان اسلام که در قلب یک شهر تمدنیی مانند دمشق می زیسته است تا چه انداز از ماحول و از دشمنان بی خبر بوده است. واگربگوییم خبر داشت پس چه چیزی در رد انان نوشت؟ ویا چه چیزی بحیث بدیل برای نظام اسلامی نوشت؟ اگر فقه عبارت از تحقیقِ مسائلِ عبادات و مناکحات باشد هزاران فقیه قبل از وی در آن باره نوشته بودند، اگر فقه عبارت از معاملات باشد پس جایگاه حقوق و قانون اساسی و سائر معارف بشری در نزد ایشان کجاست؟

علاّمه شوکانی رحمه الله.

همچنان در همان عصر ما شخصیت معروف دیگری داریم که بنام امام شوکانی معروف است صاحب کتاب معروف نیل الاوطار و ده ها اثر دیگر . شوکانی مدتی قاضی در شهر صنعاء ودر آخر عمرش حاکم صنعام هم بوده است. شوکانی در سال 1173 تولد یافته و در سال 1250 هجری وفات یافته است. معاصر وی واندکی مسن تر از وی عالم بزرگ دیگر ابن الامیر صنعانی وجود داشت وی صاحب کتاب معروف سبل السلام است. ولی هیچ کدام اثری مرتبط با رشد جامعه ننوشتند چیزی برای ایجاد نظام نسبتا مدرن از اینها نمی بینیم، هم وغم شوکانی رد و مباحثه با چیزهای که بدعت می دیده و مجادله با مشائخ مذهبش که زیدی ها بودند گذشت، البته در باب منع رشوت نصائحی دارد ولی قضایای اصلاح قضائی بسیار به مراتب بالاتر از چند نصیحت میباشد.

همینطور عالم بزرگ زبیدی صاحب تاج العروس است که در هفده جلد لغت نامه نوشت ولی کتابی از وی در بارهء ابریشم ها وسائر تحفه های که از جاهای دور برایش تحفه می اوردند وجود ندارد.

امام شاه ولی الله رحمه الله:

عالم بزرگ دیگر جهان اسلام در همان قرن  شاه ولی الله است که بنام محدث دهلوی شهرت یافته است. شاه ولی الله سال 1114 هجری تولد یافته و سال 1178 هجری مصادف با 1762 میلادی وفات یافته است.  ما از این عالم بزرگ چیزی در باره مسایره با غرب و نحوه اقتدار مسلمانان و نحوه تعامل با علوم معاصر واسباب انحطاط، نمی یابیم. بلی وی کتابی معروف حجة الله البالغه دارد که انرا میشود نوعی از اصلاح مذهبی نامید که حتی همان هم مورد قبول متعصبین مذهبی واقع نشد.

اما تالیف ذیربط به قضایای عصر از ایشان نیز سراغ نیست.

در همان عصر شخ معروف دیگری ظهور می کند، شیخ محمدابن عبدالوهاب نجدی است،ماجرای این شیخ شمشیر به دست وحوزهء اهتمام وی  نیاز به تفصیل ندارد.

جالب این است که مصادف با تاریخ زندگی همین اسامی که نام بردیم موضوع آزادی برده و منع برده گیری از ادرس انگلستان رواج یافت ولی از این علماء وسائر علماء مسلمان در انوقت چیزی در این باب نمی خوانیم و نمی شنویم. بلکه برعکس کتاب العتاق  را که مخصوص موضوعات برده داری است در تالیفاتشان بسیار به آب وتاب هم نوشته اند. جالب این است که در اوائل قرن نزده مشخصا سال 1848 اولین حاکم مسلمان بنام بای احمد در تونس که در تبعیت سلطنت عثمانی قرار داشت منع برده گیری را اعلان کرد، بای احمد، اول قانون منع فروش برده در تونس را صادر کرد سپس رسما انرا ممنوع اعلان کرد وبرای فرمان خود فتوای دو مفتی را یکی بنام مفتی محمد بیرم حنفی و یک مفتی ابراهیم ریاحی مالکی گرفت، این دو مفتی آیات واحادیثی را آوردند و منع بردگی را موافق با جوهر اسلام ومناسب با عصر وزمان شمردند، اما تا حال از این دو عالم چیزی شنیده ایم.؟ نشنیده ایم. در حالیکه این دو عالم پیش از امریکا به منع برده گیری فتوی دادند.

همینطور در همان قرن هجده چندین عالم بزرگ بحیث شیخ الازهر تعیین شدند و رفتند ولی از هیچ کدام انان کدام کارنامهء سازگار با درد جامعه مسلمان سراغ نبوده است تنها شاید نام استثنایی شیخ حسن العطار بوده باشد که در اوائل قرن نزده مدتی بحیث شیخ الازهر ایفای وظیفه کرده است و این مرد کتابهای در فنون طب و ریاضیات و فلکیات نوشته وتاکید هم می کرده است که ما نباید از علوم معاصر عقب بمانیم.

خلاصه سخن این است که علمائی از قبیل ابن عابدین یا شوکانی یا دهلوی و غیره علمائی که در قرن هجده زیستند و معاصر دوران استقلال امریکا بودند معاصر دوران رشد فرانس و روس بودند انسانهای خوبی بودند انسانهای متقی بودند و در عرصه های درون دینی چیزهای مهمی نوشتند در حفظ تراث کوشیدند ولی ایا معقول است که امروز بعضی فتاوی واقوال آن علماء مانند نص قران قرار گیرد و عقل واندیشه ملیونها انسان به ان بسته شود؟.

بلي البته در تراث اسلامی ما عمده ترین کتابهای که در عرصه نظام و نقش فکر نوشته شده اند داریم که تا پنج قرن اول هجری بوده است.و با اندک تعمق حقیقت این موضوع درک میشود.کتابهای اموال وخراج و احکام سلطانیه و نقش عقل در همان قرون اولیه نوشته شدند و همزمان با رشد غرب و فتوحات استعمار متروک و مغفول ماندند.و از صحنهء تدریس کنار زده شدند.چه رسد که به آن بنا واضافات صورت گرفته باشد.

عموما این ها سوالاتی است که جواب واهتمام میخواهند (ان فی ذالک لعبرة لمن القی السمع وهو شهید