ریشه ها

دسمبر 28, 2025 - 18:00
 0  16
ریشه ها

نوشته ولید یسری.

ولید یسری نویسنده جوان مصری و عضو انجمن نویسندگان مصر.

ترجمه: محمدالله صخره.

 

روزی که در قریه جار زدند که مکتب ابتدائیه را پاس کردم دوازده ساله بودم. آن روز آفتاب حتی چنان طلوع کرد که گویا از این ماجرا با خبر باشد، هلهلهء زنان از بالای بام های گِلی به فضا بلند شد، حتی مرغها از شورو سرو صدا ترسیدند و دور گریختند..دران صبح، حیاطِ بزرگ به میدانِ عید تبدیل شد.

حیاطِ بزرگِ پدرکلانم ارباب عبدالجواد عبارت  از یک مساحتِ کلان بود، درختان جُمیز آن را سایه می کردند، یک دروازهء لُکِ چوبیِ کلان داشت بسوی میدانی از خاک سرخ باز میشد، حتی از آن خاکُ سرخ بوی کافه و چای را میشد استشمام کرد .

در صدرِ حیاط پدرکلانم بر یک چوکییِ چوبییِ کلان و کنده کاری شده می نشست، تفنگ قدیمی اش را در پشتش قرار می داد و بر دیوار هم یک عکس با عبا وقبا ودستار سفید  از دوران جوانی اش آویزان بود.

مردان قریه در اطرافش می نشستند، جمعی می خندیدند وجمعی هم ساکت می بودند و او با دستمالی از کتان عرقش را پاک می کرد.

قریه یک قریه کوچک و ساده بود ولی متاعی بنام کرامت داشت،متاعی که هرگز خریده نمیشد.

خانه ها با هم چسپیده بودند دقیقا همانند اهالی خود خانه ها. دروازه ها باز بودند،زنان هر صبح تنور می کردند،دهقانان وقت عصر از سرِ زمین ها با روی های مانند قرص آفتاب غروب، بر می گشتند.

کاکایم عبدالستار می گفت: ارباب ما مالک زمین نیستیم.ما بلکه از زمین هستیم.ما خفه می شویم اگر زمین خفه شود. این سخن در گوش پدرکلانم خوش می خورد.مانند شخصی که سخن حکیمانه ی را که از دیر زمان به خاطر دارد شنیده باشد سرش را به رسم رضایت تکان می داد.

همان روز، پدرکلانم تصمیم گرفت تا جشنی را بخاطر فراغتِ من از مکتب ابتدائیه در همان حیاط برگذار کند . زنان با ظرف های شیر آمدند، دختران با دف ها آمدند، زن جوگی با لباس رنگارنگ وپای زیب نقره در وسط میدان حیاط ایستاده شد،دامن افشانی کرد و خواندن گرفت:

بچگک جان بچگک

خان خانان بچگک.

مکتب خوانده بچگک

فخر کلان بچگک.

پدرکلانم خندید وبا صدای بلند که همه شنیدند گفت: ای مردم،خوب گوش کنید از این پس هیبت از علم است.

اولین روزی بود که ارباب را بسیار خندان دیدم، حتی با دستش خرما را برای کودکان توزیع می کرد و می گفت: .حه، هر خرما در برابر هر زحمتتان در مکتب است، فهمیدید بچه ها..؟

در ان شب حیاط تا دم صبح روشن ماند.زن جوگی تا حدی آواز خواند که صدایش گرفت .مردان در ساحه ی رقص کردند که در انجا رقص نمی شد، زنان از پشت دریچه ها در حالیکه نیم رویشان را با چادر می پیچانیدند منظره را می دیدند یا از پشت درها گوش می دادند و آهسته می خندیدند.

فکر کردم که قریه نمی خوابد.........

اما امروز وقتی از کنار حیاط بزرگ می گذرم می بینم خالی است، تنها سایهء درخت خرمای بزرگ باقی مانده است، و صدای باد که بر دریچه های شکسته واز هم پریده می پیچد.

اما آوای دف ها را هنوز از دور می شنوم، هنوز در گوشم طنین انداز است.هنوز منظر زن جوگی را و دامن افشانی های وی را و تبسم پدربزرگم را می بینم.گویا زمان هر قدر دور می شود دوباره با نسیمی که بر روی دیوارهای گلی عبور می کند بسوی من بر می گردد.

فإن نآی سائراً یا مهجتی ارتحلی

و إن دنا زائراً یا مُقلتی ابتهجی

نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش

زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک.

پدر بزرگم در یک تابستان گلوگیر فوت کرد. خوشه ها آمادهء دَرَو شدن بودند، قریه به خود می ماند اما بدون قلب.وقتی اورا به گورستان بردند زنان قریه نیز از پشت مردان راه افتادند گویا زمان را،زمان کاملی را،تاریخ را وداع می گفتند.تنها منظر گریستن نبود بلکه سکوتِ تلخ بود،گویا سایه ی را در چاشت روز از دست داده بودند.

بعد از مرگِ وی همه چیز تغییر کرد .حیاطی که پر از مردان بود به ساحهء خالیی تبدیل شد،دروازهء کلان چوبی اش بسیار کم باز می شد.

گِلهای دیوار تَرک خوردند و دیوار ها درز آمدند، درخت خرمای پیر که در وسط حیاط قرار داشت قامت خم کرد تا حدی که شاخه هایش زمین را می سایید. گویا می کوشید تا خانه را از چپ شدن با تمام زور باقیماندهء خود نگه دارد.

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بوَد رفیق

کاکایم عمک عبدالستار کوشش کرد که چپن را بعد از وی بر شانه کند ولی چپن بر شانه هایش سنگینی می کرد.پدر کلانم وقتی بر چوکیی چوبی می نشست همه ساحه را پر از هیبت و سکون وسکوت می کرد، اما عمک عبدالستار طوری بر چوکی می نشست که گویا از کسی اجازه می گیرد. مردان بدون احتیاط و بدون اطمئنان می برامدند و می درامدند.

حتی آن بوی قدیم از خاک نیز رخت سفر بر بست، بوی کافه وچای و شیرچای رفت، حیاط شبیهِ خانه های شهر شد که نه گِل می شناسد نه صداقت.

حتی همان زن جوگی که در آن روزِ و شب  بیت و آواز خواند سالها بعد وقتی از کنار حیاط گذشت دروازه را نشناخت، با زهرخند به دختر جوگیی دیگر گفت» ای دختر، به گمانم محفل همینجا بود.و ارباب همینجاها خرما توزیع می کرد.

سپس هردو رفتند وصدای خود را آهسته گذاشتند تا در میان غبار ها متلاشی شود.

فرصت نماند ودل به تپش همعنان هنوز

آهو گذشت و شوخیی رقصِ غبار ماند .

قریه هم تغییر کرد . زنان قریه بجای اینکه در خانه پنیر بسازند از بازار می خرند .مردان اگر تخم بکارند برای خود می کارند برای دیگران نمی کارند.هر خانه در خود فرو رفته است .حتی دیوارهای که به قصه ها گوش می دادند در سکوت سهمگینی فرو رفته اند با سخن الفت ندارند از سخن می هراسند.

و من.....یگان وقت به حیاط بر می گردم . در میان آن مساحتی که بزرگ شدم قرار می گیرم، دستانم را بر روی دیوارهای گِلیی سرد قرار می دهم،  و پدر کلانم را نشسته بر صدر حیاط تخیل می کنم، صدای رسایی را که فضا را پر می کرد.

وچیزی نمیتوانم جز تبسم تلخی که بر لبانم نقش می بندد.گویا با چنان تبسمی از وی عذر جویی می کنم که ما نتوانستیم میراث اورا درست نگهداری کنیم.

"ای رفته از نظر چه حنا داشت پای تو"

.................