طبع استبداد پرست
در جوامع مسلمان البته به استثنای جوامع مسلمان جنوب شرق آسیا که واقعا به اخلاقیات عالی آراسته اند، طرفداری از استبداد در رگ وخون اکثریت جامعه به نحوی جریان دارد.
مثلا اگر قرار باشد که یک حزب بیاید تمامی طرفداران احزاب دیگر را ترور کند یا به زندان بیافگند،شاید به ندرت کسی در ان حزبِ ظالم یافت شود که آن عمل را محکوم کند.
اگر عرصهء مذهبی و منهج مذهبی را مثال بدهیم بازهم دشوار است کسی یافته شود که برای ارزش عدالت محوری به تامل ودرنگ بپردازد و روش مذهبی خودرا در آیینهء حجت و منطق ببیند و بگوید همین مسئله در همین مذهب من هیچ با قواعد عدل وعدالت جور نمی آید اجتهادی بوده و گذشته حالا من چرا زجرش را مادام ا لعمر بکشم ؟.قطعا هرگز.
اما وقتی پای قوم در میان بیاید کار به جایی می رسد که اگر یک قوم بیاید قوم دیگری را سلب حقوق کند، حتی سلب فرهنگ کند،اراضی انرا به خود اختصاص دهد،مناصب را کاملا به خود احتکار کند، اقوام دیگر را طرد کند کوچ دهد جلای وطن سازد،حتی قتل عام راه بیاندازد و دستور دهد در کوچه ها وبازارها خون فلان مردم را مباح بشمارید و اموال و زنان وفرزندانشان را به غارت ببرید.باور کنید بسیار دشوار است مردمی را از همان قوم ستمپیشه بیابید که چنین اعمال را محکوم کنند. یا سکوت می کنند یا توجیه می کنند،مظلوم را ملامت هم میکنند. دقیقا مانند همان گوسفندی که وقتی ریسمان مرگ را وکارد قصاب را ببیند برای تمنای نجات اینسو آنسو راه فرار میجوید،فرزندان و رفیقان قصاب محکمش می گیرند و خندان میگویند: بسیار گوسفند شقب و بد معاش بوده است.
دریغ.طوائف خو کرده به استبداد از رقص بسمل چه می دانند جز اینکه انرا فرصتی برای شادیی خود بشمارند.
جامعهء افغانستان نمونهء آشکار و عنوان بارز و بلکه درجهء اعلای این جوامع مسلمان در انس والفت به استبداد وعشق به استبداد است ومثال های فوق در افغانستان بسیار مصداقیت داشته ودارد.
انحطاط ما مسلمانان تا حدی است که وقتی استبداد کفار و مستبدین خونخوار جهان نقد شوند وجنایاتشان در حق ما بیان شود تعدادی زیادی از مسلمانانی را میبینیم که استبداد کفار را دلیل بر مشروعیت استبداد خود می گیرند،گویا می گویند وقتی انان بر مسلمانان ظلم روا می دارند پس من چرا بر مسلمانان خودم ظلم روا ندارم.
اهذا الدّاءُ لیس له دواء
اهذا الجرحُ لیس له انجبارُ؟
مگر این درد را درمان باشد؟
مگر این زخم یابد التیامی ؟