خنده های سعادت

نومبر 22, 2025 - 15:40
 0  7
خنده های سعادت

روز جمعه یک دختر المانی به مسجد آمده بود که مسلمان شود،گفتم بگویید در همان بخش خانم ها صبر کند نماز تمام شد با یک دو نفری خودم میایم،اتفاقا برادران بعد از دیر مدتی بعد از نماز ختم قرآن کریم گرفته بودند و غذایی ترتیب داده بودند،مصروف شدم یادم رفت،باز تذکر دادند که آنجا منتظر است،رفتم دیدم با چندی از خواهران نمازخوان نشسته و غذا صرف می کند،فورا جمع شدند، گفتم غذایتان را تمام کنید، گفتند خیر است،دختر نوجوانی بود بشدت منتظر تلقین کلمهء شهادت بود،از تاخیر معذرت خواستم سپس گفتم آیا در مورد دینی که می خواهد به آن مشرف شود چیزی خوانده و شنیده است؟

گفت بلی.

گفتم من اینجا فقط برای احترام رغبت تو آمده ام و رنه تو ای الینکا از همان زمان که این عزم را کرده ایی مؤمن شده ایی و من هیچ کاره هستم،با اينهم این فرصت را غنیمت می شمارم و چند نکنه را می گویم:

 یکی اینکه ممکن کسانی را بشنوی که تورا دانسته یا ندانسته به غرق شدن در اموری سوق دهند که افراط است،ممکن رسم و رواج ها و عادت های را برای تو دین معرفی کنند ولی از دین نباشد، بعضی از موارد را بر شمردم و گفتم چند موردی را دیدم که دخترانی را كه مسلمان شده بودند یاران بیخبر با پدر ومادر بنام تفاوت دین دشمن ساختند تاجائیکه پدرانشان و مادرانشان آن جگرگوشه های خودرا طرد کردند که اگر دین هدایت همین است پس مارا ضلالت مبارک باد،و آنگه  در دست های منتفعی قرار گرفتند وبنام ازدواج ها استفاده ها شدند، - شیخی از یک ملک عرب در همین اروپا موثق گفتند بیش از سی بار بنام اسلام ازدواج کرده و طلاق داده وافتخار هم کرده است،یعنی از دین با کمال معذرت کاندوم ساختن -.

گفتم اما بدانکه حرمت پدر ومادرت جزو اساسی این دین است،تو موجود تام الاراده هستی،ادامهء تعلیمت و کسب روزی حلالت جزو اساسی این دین است،گفتم این دین سخت نیست آسان است جهل ها آن را سخت ساخته است.

به تلقین کلمهء شهادت پرداختم و ترجمه کردم که خودش نیز می دانست.

بعد از ادای شهادت چنان آثار سعادت در چهرهء تابناک این دختر خانم مشاهده می شد که آهسته می خندید،میان گریه و خنده نیمه می خندید و نیمه می گریست،متأثر شدم با خود گفتم واقعا:

"هم ز زانو تا به زانو فرقهاست"ببين كه اين من باید از تأثر بگریم ولی نمی گریم واین که بدون جبر واکراه و عيش در فضای راحت اینجا به مسجد افغانیها آمده است بدون هراس از ما و بدون تنفر از چیزهای که بنام ما سر می زند چنین غرق در نشهء معنویت وشرفیابیی توحید شده است والله که این حلاوت ایمان است،وبالله که مرتبهء این انسان از صدها چو من بلند است گرچند که از زبان ما از زبان شخصی چون من میشنود،یاد آوردم که رسول گرامی در روز مشهودی در محضر عام فرمود: رُبَّ مُبلّغ افقهَ من سامع.چه بسا شنونده ی که داناتر و پر فیض تر از کسیست که برایش پیام رسالت می رساند.

  عرض کنم که اکثرا وقتی برای اعلان اسلام میایند میخواهند در مسجد در محضر نمازگذاران اعلان شهادت کنند ولی متوجه شدم که هربار اشخاص زیادی بدون طلب اجازه عکس می گیرند وعکس ها نشر میشوند،بارها گفتم چنین نشود بهتر است،زیرا حقوق شخصیی انسان محفوظ است وحق انسان در احترام خصوصیت بس مهم است،جز اینکه خود مسلمان شونده اصرار کند که در محضر عام میاید و اجازهء نشر صورت دهد.

 عزیزان من مورد زیادی از اعلان اسلام را دیدم و لله الحمد در آن وسیط بودم ولی دنبال اعلان کردن ها وتبلیغات نمی گردم،ولی امروز چیزی دیگری بود،

خنده های سعادت را و اثر حلاوت ایمان را عینا دیدم.

تو گویی من به زبان حال این شعر مرشد روشن ضمیر مولانای بلخ را می گفتم:

گر به ما بویی رسانیدی از این

سر مبند این مشک را ای ربّ دین.

تو گویی آن وردة الزمان می گفت:

نک بیا اینجا ببین کاین ارغنون

می دمد انّا الیه راجعون.

گویا می سرود:

لله اجفانُ عین فیکَ ساهرة

شوقا اليك وقلب بالغرام شجي