قصه يې يک خواهر مسلمان

دسمبر 28, 2025 - 15:53
 0  22
قصه يې يک خواهر مسلمان

به خواستګاری آمده بودند ؛ با لباسهای شیک وچسپ ؛ هرکدامشان خودرا خیلیها متمدن وروشن فکرمعرفی کردند و در ضمن آن گفتند :

ــ ازخوشحال خان به خواستګاریء تان آمده ایم ...

شما را شایستهء آن دانیستیم که درعقد نکاح آدم روشن فکرباشی ؛ پیچه سفیدش اضافه کرد:

بچیيم آدم خوب هس، دنیادار اس، باسواد اس، روشن فکراست، و....

گفتم: بچیت چه کارمیکنه؟ کجا است؟

گفت :

« درلندن است ؛ ازهفت سال به اینسو در لندن کارمیکنه » و ...

تصویرش را نشان داد ؛ با مباهات عجیبی گفت:

ببین چقه آدم آزاد است ؛ دخترای زیادی شیفتهء رفاقت شان هستند...

نگاهم به تصویر دست داشته اش افتید، جوانی نیمه عریان درمیان شش تن دختران عریان خارجی دیده میشد ؛

که دور وبرش را گرفته  و به مثابهء کرکترهای فلم دست بدست هم داده بودند !

با حیرت پرسیدم:

ـ خاله جان! این دخترا چه کاره هستند؟

ـ دخترای لندن و رفقای بچیيم هستند!!

ـ خاله جان! بچیت به این حدی آزاد و دیموکرات هست؟

ـ ها روشن فکر اس، د کتاتور و آدم اطرافی نیس ....!

گفتم :

ـ شما خوش هستین که او با دختران عریان خارجی بگرده و دست بدست هم عکس بگیره؟

با دیده يې عجیبی بسويم نگاه کرد ؛ سؤالم بزعم شان سؤالی

نامؤجه و قابل تحسر بود ؛ گفت :

ـ وی ! چقه عقب مانده استی ؛ مردم بکجا رسیده وتو...!

سخنانش را قطع کردم ؛ گفتم :

خاله جان! بخدایم پناه میبرم که چون مردما ن عریان درمحضرمردم دیده شوم وچهارتا آدمان لوچک دور وبرم را گرفته باشد...

برآشفت وگفت:

بیایین دخترا ! این دختر دهاتی قدرلندن نشينانرا نه میشناسد!

گفتم: خاله جان ! شاید نام لندن برای شما خیلی ها مرغوب باشد ولی من باز هم بخدا پناه میبرم که درلندن بسر ببرم ودر عقد نکاح  لندن نشینان عريان باشم، افتخار دارم که درکلبهء محقرم مسلمان زیست نمایم و از زنده گی درلندن بی بهره باشم.