محکمه در بنگله دیش برای صدر اعظم سابق وفراریی ان کشور شیخه حسینه واجد حکم اعدام صادر کرد

نومبر 22, 2025 - 15:25
 0  10
محکمه در بنگله دیش برای صدر اعظم سابق وفراریی ان کشور شیخه حسینه واجد حکم اعدام صادر کرد

روز گذشته محکمه در بنگله دیش برای صدر اعظم سابق وفراریی ان کشور شیخه حسینه واجد حکم اعدام صادر کرد.

ورثهء شخصی که داستان "آخرین دیدارش" را مجددا می خوانیم نیز در میان ده ها تن در تالار محکمه حضور داشتند.

"آخرین دیدار" نوشته ایست که حدودا ۹سال قبل از این دریچه نشر گردیده بود.

خون ناحق دست از دامان قاتل بر نداشت

دیده باشی لکّه های دامن قصّاب را.

-----------------

آخرین دیدار))

شام روز سه شنبه مؤرخ 10 ماه می 2016 مسئولین زندان مرکزی دکا به آقای متو سکرتیر پدرم تماس گرفتند و صرف این چند کلمات را بیان داشتند: خانوادهء مطیع الرحمن نظامی  میتوانند برای دیدار وی به ادارهء مرکزی زندان بیایند.

مجموعِ اعضای خانواده متشکل از 26 تن خورد و بزرگ،زن و مرد،خود را در سه موتر جا بجا کردیم و در فضای اضطراب و خموشی راه افتادیم  با چنین حال که نگاه معنی دار هر یک از دیگر کنده نبود به دروازه زندان رسیدیم و با دیدن خبر نگاران دم دروازهء زندان پریشانیی ما بیشتر شد صف خبر نگاران را با خموشی شکستیم و مقابل دروازهء آهنین و بزرگ سرمه ی رنگ زندان قرار گرفتیم .تفتیش پایان یافت و در جایی  منتظرنشستیم لحظاتی نگذشت که ادارهء زندان نامه ی را برای ما تحویل داد که محتوی ان خبر از این میداد که این آخرین دیدار خانوادهء مطیع الرحمن با مطیع الرحمن خواهد بود.

مارا به سمت اطاق های گوشهء واقع درکنج زندان بردند. پدرم در آخرین صف این اطاق های معزول قرار داشت .اطاق شماره هشت به مساحت هشت قدم در هشت بود. یگانه دریچهء آن همان روزنهء پنجره دار دروازهء آهنین آن  اطاق بود .پدرم را از آمدن ما اطلاع نداده بودند، وقتی نزدیک تر شدیم شبح وی از عقب پنجره  چنین نمودار شد که پشت به دروازه داده  و روی  یک جای نماز سبز رو به قبله نشسته است،دست های پدر بلند بودو آن زمان زمزمه های آشنایی را شنیدیم، همان دعا هایی که در آوان طفولت در مناجات های پدر میشنیدیم شنیدنی که بار ها ان زمان مارا کنار سجاده اش خواب میبرد، ولی ای عجب اینجا گربه ی هم نشسته است، گربه در اطاق کسی که چند ساعت بعد به چوبهء دار میرود،بلی گربهء را دیدیم  کوچک و نسواری رنگ   کنارش نشسته است و گویا تنهایی اورا تقسیم میکند گربهء که د

بجای طفولیت ما، به مناجاتش گوش میدهد.

معاذِ سه ساله با دیدن پدر کلان از همه چابک تر میشود و آرامش را میشکند و پای روی نردبان اسفالتی زیر دروازهء اهنین میگذارد و با فشار بر انگشتان نوک پای انسوی پنجره نگاه کودکانه میکند و صدا میزند: پدر کلان ما امده ایم ... در را بگشا.. ما امده ایم .پدرم دست هایش را به رویش مالید و سر را عقب چرخاند و همهء مارا عقب پنجره ایستاده دید .بر خاست و آرام نزدیک شد،مکثی کرد و گفت: همه تان آمدید، ایا این آخرین دیدار خواهد بود؟ خواهرم با صدای گرفته گفت :نه ان شالله که دیدار اخیر نخواهد بود

پدر بعد از مکث اندکی گفت: صبر داشته باشید و استوار باشید، سپس در سکوت فرو رفت.ابرِ سیاهِ غم  ماحول و انفاسِ مارا پیچانده بود،اشک ها از دیدگان سرا زیربودند،چه اشک های چابکی که بی فریاد  بپا میشدند و به پایین میدویدند .ولی پدر نمی گریست.  قمیص و ایزار بنگالی  به تن داشت و از حرارت اطاق عرقهایش به جای اشک بر رویش همچو زر میدرخشید ,رویی بی اضطرابی که هر که غیرِ ما نیز میدید یقینا ان روی را  فارغ از وسوسهء هراس اعدام میدید ,رویِ مطمئن از تسلیم به قضای الهی. دلی سلیم از چشمهء فیض..

از مأمور ادارهء زندان خواستیم تا اگر دربِ اطاق را برای ما بگشاید تا فارغ از زحمتِ میلهء پنجره آخرین ملاقات  با بزرگ خانواده را تنفس کنیم .پاسخ مثبت داد و در را گشود.

پدر به ساحتِ نسبتاً فراخ تر قدم نهاد و بر کرسیی پلاستیکیی سفیدی  که آنجا بود نشست،ما هم دور او بر زمین حلقه زدیم ،احوال هر یکی مارا سراغ گرفت. بعد در بابت آخرین مرحلهء قانونی نام نهاد که همانا حق درخواست عفو از رئیس دولت است توضیح داد و افزود: مدیر عمومی زندان از من پرسید که در قبال این حق قانونیی خود چه تصمیم دارم؟ گفتم: جرمی را مرتکب نشده ام تا  درخواست عفو کنم،عفو طلبیدن اعتراف ضمنی به ارتکاب اتهاماتی است که انجام نداده ام،بیشتر از این من ایمان دارم که مرگ و زندگی در دست خداوند است و با درخواست عفو از بندهء مانند خود کمال بندگی به خدا را خدشه دار نمیسازم .

سپس گفت: ظهر امروز رئیس عمومی پلیس امد و کاغذی را در دست داشت و اصرار ورزید تا بر فورم درخواست عفو امضا کنم،کاغذ را گرفتم و با خط درشت نوشتم هیچ یک از اتهامات وارده بر خود را نمی پذیرم و عفو را بجز از در گاه الهی نیز نمیجویم .

حرفهایش را تا اینجا شنیدیم،او،ما همه در سکوت فرو رفتیم ,لحظهء بعد سکوت را شکست و ما را دلداری داد.

در ان لحظاتِ ضیق مناسب دیدیم تا اندکی فاصله گیریم و مادر را دقائقی کنار شوهرش تنها گذاریم شاید وصیتی خاصی برای وی داشته باشد،شاید چیزی بخواهد برایش بگوید که دور از ما مناسب میبیند،ساحه انقدر وسیع نبود که صدای ان  دو را نشنویم. شنیدیم که هردو هم دیگر را تسلیت میدادند، شنیدیم که مادر

به پدرمان میگفت:خداوند عزوجل بر شما انعام ورزیده است که شهادت در را ه خود را برای شما اکرام فرمود،ما همه اهل وعیال تو به نوبهء خود درپیشگاه ذات بی نیاز گواهی میدهیم که تو مردِ پرهیزگاری بودی نه ستمکار،امانت پیشه بودی نه خیانت حرفه .

پدر اورا استوارتر میساخت و میگفت: اینک تو هم مادر و هم پدر این خانواده  گشتی،مرا در خنده ها و گریه های هر یکی از این کودکان خواهی یافت.

دوباره جمع شدیم و دوش به دوش داخل و درب اطاق را پر کردیم، انگاه پدر آخرین وصیتش را به ما کردگفت:  بر رهنمونی خداوند و آموزه های پیامبر صلی الله علیه و سلم استوار باقی بمانید.مادرتان را تنها نگذارید و کنار اورا گرم دارید. مرا در شخصیت مادرتان خواهید یافت،مطمئن باشید که  اگر بر صراط مستقیم ثابت بمانید مادرتان  مرا در یکایکِ شما می بیند.

بعد از من نزد دیگران از من همان سخن گویید که همان بودم و در وصف من اغراق نکنید، من هفتاد و پنج سال زیستم و دراز هم بین شما زیستم،یاران و آشنایانی بسیاری در این فراز و نشیبِ زندگانی داشتم که فرصت چنین معیشت من را نیافتند،شما با من بیشتر از فرزندان ایشان با انان زیستید،یقین کنید که مرگ و زندگی در قبضهء خدا است  اگر تقدیر من چنین باشد که این شب سفر زندگی من پایان یابد چنین خواهد شد حتی اگر در میان شما باشم . نیک اندیشی را سرمایه بسازید و باشید از بندگان با سپاس خدای عالمیان.

انگاه سه نواسهء کوچکش را که  به نام و القاب وی نام گذاری شده بودند  برایش برداشتیم تا دعای واپسین لحظات را دریابند،تبسمی کرد و گفت  آرزو میکنم  که از من بهتر شوند و ازغبارِ مفخرتِ پیِ میمنتِ پیامبر و یارانش دور نمانند. سپس گفت: حکایت میکنند که یکی از علماء بزرگ به فرزندش گفت فرزندم هدفت در زندگی چیست؟فرزند گفت اینکه عالمی مانند تو شوم. عالم بزرگ چون این جواب شنید گریست.

فرزندِ نیک مضطرب شد و پرسید چرا ای پدر بزرگوار؟ مگر فراستِ ایمانیی تو در این فرزندت چنین شرفی را شایان نمی بیند؟

عالم بزرگ گفت: فرزندم  زمانی که در سنین تو بودم آرزو داشتم که مانند حضرت علی رضی الله عنه  در تقوی وعمل باشم گرچند میدانستم که مسافه میان من و علی رضی الله عنه عریض در عریض است .گریستم که همت ها تنزل کرده است. پس فرزندم همت کن و از انان پیشوایی را بر گزین. .

سپس پدرمان از برادر بزرگمان  مؤمن توصیف کرد گفت : مؤمن از من عالم تر است،من در بسیاری از مسائل از مؤمن منابع مسائل و مآخذ کتب را می پرسیدم .

با تحسر گفتیم: ولی افسوس پدر که چیزی برایت نتوانستیم  انجام دهیم .

گفت :همه بشر هستیم و مسئولیتِ ما همان توان ماست،وعواقب امور در دستِ مالک الملک است ." لله الامر من قبل و من بعد" مگر جای شکر نیست که  بعد از عمر دراز که ممکن در حسرت مال و متاع بر بالین می مردم در شوق رسالتی سر فراز می میرم ؟.

پدرمان انگاه بر تمامی ائمه و علماء امت ترحم فرستاد و برای مسلمانانی که از زندان تا چوبهء دار اورا همرهی کردند سلام فرستاد و ما را قاصد پیام و طلب دعا ساخت .

انگاه والیده گفت :خداوند اکرام خود بر تورا در آخرت بیشتر از دنیا خواهد داد.

پدرم سرش را تکان داد و گفت آمین , میدانی که من روستا زادهء فقیری بودم خدا مرا چنان انعام داد که  این همه دعای مسلمین در پی دارم، حتی نخست وزیر حسینه واجد از بیم اینکه مبادا در کانفرانس اجلاس سران اسلامی در ترکیه موضوع  رهایی من مطرح شود  از اشتراک درکانفرانس کناره کشید .

در چنان لحظات سرا پا حضور روحانیت پدر از ما سؤالی عجیبی می کند و ما را مبهوت می سازد .می پرسد فردا جهت اشتراک در جنازهء من کدام شما به ساتیا ـ قریهء ما ـ می رود؟ اینجا قبل از مؤمن گفتم :من و مؤمن.

دل مهربان مثل همیش عبارت همیشگیی خود را که قبل از سفرها  بر زبان میاورد برای اخرین بار تکرار کرد و گفت : پس متوجه خود باشید و آقای متو را هم با خود بگیرید و مادرتان را با خود نبرید.و خطاب به مؤمن که آن  دم دریشی به تن داشت گفت دوست دارم  که وقتی نماز جنازه ام را می دهی قمیص و ایزار وطنی مان را به تن کنی .

به حکم پیشه ام طبابت حالات مرگ را بسیار دیده ام، بسیار دیده ام که کسانی که مرگشان نزدیک میشود چه تغییر رنگی دارند و امتداد یک ثانیه را نیز آرزو می کنند  اما در ان موقف با پدر اثری از این نبود،بلکه سوال عجیبی  دیگری کرد پرسید  چه نوع لباسی را برای چوبهء دار رفتن من پیشنهاد میکنید؟

 سؤال سختی بود، فقط برادرم تبسمی کرد و گفت قمیص و ایزار وطنی خودمان که بر بدن دارید.

عمرِ لحظه ها به پایان می رسیدند،هریکی ما فرصت دعا را غنیمت می شمرد خواستیم دعا کند تا در فردوس اعلی با وی محشور باشیم.

گفت: همه مشروط بر التزام جادهء راست است،سپس دست را بلند کرد، دست ها را بلند کردیم،از دعاهای مأثور نبوی شروع کرد، سپس به زبان مادری رفت و هر ان خیری که بود برای خود و ما طلبید و هر آن شری که بود برای خود و ما از ان پناه طلبید . برای مسلمانان و ممالک اسلامی دعای استرحام کرد و انّا لله و انّا الیه راجعون را بر زبان راند.

بلی ما  در ان لحظاتِ فرید، انفاسِ ثمینِ رادمردی را حس میکردیم و با مؤمنِ مطمئنی  تبادل نگاه می کردیم . ما روحِ مشتاق به ملکوت اعلی را می دیدیم .

باز در آخرین کلمات، مارا به پرهیزگاری توصیه کرد و گفت دو کتابی را که در زندان تالیف کرده است بخوانیم "زندگانی پیامبر صلی الله علیه و سلم در روشنائی قرآن" و کتاب دیگر" از آداب زندگی" سپس رو به خواهر خوردمان محسنه کرد و گفت تو آخرین دخترانم هستی و اولین کسی بودی که من را "ابو" صدا زدی، صبر کن و استوار باش و ماتم نکن.

گفت: اکنون بروید.

ما سرد شده بودیم،سبک گشته بودیم،پدر را با تبسم در آغوش کشیدیم و شتابان رفتیم،تا شتابان فردا آن روی مطمئن و و قور و غیور را از حکومت تسلیم بگیریم .

فردا آن روی همان روی بود،همان نور،همان درخشش، فقط اینکه قطراتی از خون آرام آرام از بینیی پدر جاری بود .

اما انگاه که زندان را ترک میگفتیم، آن گربهء کوچک نیز آنجا را با ما یکجا ترک گفت.

حیرت اندر حیرت آمد این قصص / بی هشیّی خاصگان این است و بس .

......

این مقاله یا شرح حال نقل قولی از زبان فرزند مولانا مطیع الرحمن نظامی رهبر جماعت اسلامی بنگلا دیش است که چند ماه قبل اعدام شد و روزنامه نگاری پاکستانیی بنام عبدالغفار عزیز ان را از زبان بنگالی به زبان عربی ترجمه و درسایت الجزیره نشر کرده بود و این فقیر سعی کرد تا ان را از عربی به فارسی ترجمه کند